تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی

شهیدکاظمیسال آخر شهادت با حضور خود در مناطق جنگی جنوب از اعزام کاروانهای راهیان نور حمایت ویژه نمودند.
به برکت کمک ایشان فصل جدیدی دراین خصوص ثبت شد. شخصا بهمراه فرماندهان نیروی زمینی به مناطق عملیاتی دفاع مقدس سفر کردند و با نظر خاص به منطقه شلمچه دستوردادند این مکان باید بهترین امکانات رفاهی را در خود جای دهد چرا که در آینده ای نه چندان دور قدم گاه حضرت ولی الله الاعظم (عج) خواهد بود وایشان از این منطقه وارد ایران خواهند شد پس باید جهت حضور خیل مشتاقان آن حضرت این منطقه نورانی آماده ومحیا باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیبابا هميشه به ما مي‌گفت:
«صبح‌ها بعد از خواب و شب‌ها قبل از خواب حتماً يک صفحه قرآن بخوانيد، اگر وقت نداريد حتماً يکي دو آيه را بخوانيد » روي خواندن زيارت عاشورا هم خيلي تأکيد داشت.بعد از نماز صبح من کمتر مي‌ديدم که بابا بخوابد. هميشه براي نماز و قرآن‌خواندن و همچنين بعضي اوقات رسيدگي به نامه‌ها مي‌رفت. در اتاق پذيرايي و در را مي‌بست و ما فقط مي‌ديديم که چراغ روشن است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیپدرخيلي در پوشش وظاهرش ساده بود.
 هميشه دوست داشت ساده ترين لباس را بپوشد.به سر و وضع خانواده خيلي اهميت مي داد که حتما لباسمان نو، تميز و شيک باشند،اما تنها چيزي که براي خودش مهم بود، تميزي لباس بود. يک بار بمناسبت روز پدر برايش يک دست کت و شلوار خريديم. فقط یکبار جهت تشکر از ما پوشید ودیگر ندیدیم که بپوشد . بعضي وقت ها که مي خواست بيرون برود و نمي خواست لباس نظامي بپوشد، به من مي گفت:"محمد يک کاپشن به من بده بپوشم". يک لباس را آن قدر مي پوشيد که مي انداختيم دور! وقتي داشتيم وسايل شخصي اش را جمع مي کرديم، ديديم چقدر لباس نو داشته و استفاده نکرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد                 آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیاز اقدامات شهيد كاظمي در نيروي هوايي                                          جمع آوری برجك‌هاي نگهباني مشرف به منازل مردم بود که استفاده امنیتی قابل ملاحظه ای هم نداشتند، وی می گفت ما نباید هیچ گونه مزاحمتی را برای مردم فراهم سازیم.شهید کاظمی زماني هم كه به محيط‌هاي نظامي وارد مي‌شد ابتدا به سربازان سركشي مي‌كرد و ضمن بررسي مسايل و مشكلات آنها سؤالاتي از سربازان مي‌پرسيد كه شايد به ذهن هیچ یک از مسئولین آن مجموعه نمی رسید وی اول به امور سربازان رسيدگي مي‌كرد بعد فرماندهان. يك بار به شهيد كاظمي گله كردم كه به ما هم برسيد، گفت: سربازان در دست ما امانت هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهیدکاظمی

دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود

و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه . خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود . بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي ديرتر هم مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه . من مي رفتم در يک اتاقي و مشغول به درس خواندن می شدم . بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و چرتي مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه ، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود ، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

من حرفي نداشتم که به پدرم نگفته باشم .

هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم . تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و قاطع برخورد مي کنند . بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بود.

وقتي رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چيست ! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود روی زمین . سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه . بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام . هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصياتش اين بوده و چه طوري شهيد شده است . بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به خودش برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند . سعيد به شوخی به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوند! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا به اين حرف سعيدخيلي خنديد . البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هایش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به او گفته بود:«مواظب خودت باش!» پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک « چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

مي گفت :

 " آن بسيجي که در دوران جنگ اسم ما را مي شنيد ، مثلاً مي شنيد ، فردي به نام  احمد کاظمي هست و رزمنده اي است ، افتخار مي کرد که يک چنين فردي  فرمانده ي اوست . وقتي به شهادت مي رسيد و پرده ها از جلوي چشمش کنار مي رود ، نکند باطن ما جوري باشد که بگويد : عجب ! من به چه کسي افتخارمي کردم ، اين فرد اينچنين آدمي بود ولي خودش را پشت چهره ي ظاهر سازش مخفي کرده بود . خدا نکند چنين باشيم ."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ

با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد . وی در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در مقطع دکترا نشد. از توصیه های همیشگی ایشان به فرزندانش و جوانان جدیت در تحصیل بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

شهید کاظمی همیشه یاد آوری می کردند عهد وپیمانی را که با خدا بستیم و وارد سپاه شدیم

وقتي بعضي از دوستانش به دليل مشكلات جسمي يا گذشت سن زياد، دنبال بازنشستگي بودند ، در جلسات به آنها مي گفت :

"فكر اینکه من چند ماه و فلاني چند ماه ديگر بازنشسته مي شود ، را از سربيرون کنيد . قبرتان را بايد در همين پادگان ها بكنيد . ما اگر مي خواهيم در اين زمانه صاحب نقش باشيم ، بايد در صحنه بمانيم ، بايد سرزنده و فعال و جوان باشيم . اين حرفها را كنار بگذاريد" .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

... بايد يادآور شوم که اول از شهدا غافل نشويد

شما که برادران پيش‌کسوت سپاه هستيد و مي‌دانيد که شهدا حقيقتاً در جمع ما هستند و در اين مورد شکي نکنيد.آنها زنده‌اند و با ما زندگي مي‌کنند... يکي از موضوعات اصلي ما در نيروي زميني ايمان است... اين چيزي است که رهبر معظم انقلاب به من تأکيد فرمودند و من از شما مي‌خواهم معنويت در نيروي زميني و ما بر اين موضوع پافشاري شديد خواهيم کرد... اگر ما مي‌خواهيم رزمنده و پاسدار باشيم، بايد راهي را که شهداي ما رفته‌اند، ادامه دهيم. يکي از شاخص‌هاي بزرگ اين راه که راه معنويت است، معامله کردن با خداست...مگر ما همان بچه‌هايي نيستيم که در ديوار سنگرها مي‌نوشتيم مشق و تکليف ما را امام حسين (ع) مشخص کرده است. امروز هم مشق ما را رهبر و مولاي ما تعيين کرده است و هيچ افتخاري از اين بالاتر نيست و ما اگر بخواهيم عشقمان را به آقا نشان دهيم، بايد تا سالم هستيم و فکر داريم کار کنيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

شهید کاظمی با اسرای جنگی با رافت اسلامی برخورد می کردند

و اگر توانمندی خاصی در اسیری می دیدند به او بها می دادند.در لشکر حدود چهل ، پنجاه تا نیروی متخصص عراقی فعالیت می کردند ، بعنوان مثال یک متخصص تانک اسیر شد .وقتی عطوفت ومهربانی حاجی را دید درخواست کرد در لشکر بماند و حاجی او را نگه داشت ، از تخصصش استفاده می شد تا اینکه شهید شد. اسیر دیگری هم بود به نام عبدالله که یک انقلابی عراقی شد.مدتی هم محافظ آیت الله حکیم بود.حتی با بعثی ها درگیر شد.حاجی به همه به چشم انسان نگاه می کرد و درون آدمها را می دید نه ظاهرآنها را . این نحوه برخورد و استفاده از توان آنهاتوسط سردار کاظمی انسان را به یاد اسرای جنگی در زمان پیامبر می انداخت .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

 

رفته بودیم پمپ بنزین ، بنزین بزنیم ، عجله داشتیم

پیرمردی آنجا کفش واکس می زد،در حال سوخت گیری بودیم که شهید کاظمی پیش او رفته بود و کفشهایش را واکس زده بود و با رویی گشاده به ما گفت بروید کفش هایتان را واکس بزنید به حساب من،گفتیم سردار دیر می شود فرمودند این پیرمرد برای کسب روزی حلال اینجا نشسته است. و ما باید با این کارمان کمکش کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

در لشکر 8 نجف اشرف تحت امرشهید کاظمی انجام وظیفه می نمودم،   با اینکه ازمسئولین لشکربودم اما شوخی کردنهای زیاد و گاه گاهی هم خراب کاری از خصوصیات ذاتی من بود ، همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود، که اگراین شیرین کاریها را حاج احمد فهمید و خواست با من برخورد کند چه کنم، چرا که حاجی درانجام کارها بسیار جدی بود.تا اینکه یک روز ازروی بی احتیاطی تخلفی از من سر زد ، با اینکه به رو نمی آوردم از ترس برخورد حاجی دست و پایم را گم کرده بودم و در فکر فرار از این ماجرا ، یکباره خود را درسنگر حاجی دیدم ! شهید کاظمی مرا سئوال پیچ می کرد و با جذبه غیر قابل توصیفش بازخواست. تا به ذهنم آمد کل ماجرا را منکر شوم ! خودم را به بی اطلاعی کامل زدم ، سردار زیرک بود و می فهمید که این برخوردم نیزاز جنس همان خراب کاریهااست ، من هم مثل پرنده دردام افتاده خودم را به در و دیوارمی زدم . تا اینکه یک دفعه قر آنی را که آنجا بود برداشتم و گفتم حاجی اگر باور نمی کنید بروم وضو بگیرم و به این قرآن قسم بخورم ، همین جا بود که حاج احمد کوتاه آمد و من خوشحال که نقشه ام نتیجه داد، حاج احمد تبسمی کرد و گفت عزیزمن ، اینهم از زرنگیته بعد هم کلی نصیحتم کرد، دیگر فهمیده بودم حاجی به این قسم حساس است واین شد ترفند همیشگی من جهت فرار از برخوردهای حاجی و پوشش کارهایم.تا این اواخر هر جا می دیدم با خنده می گفت فکر نکنی ما گول قسمهایت را می خوریما...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیغروب بود ، من همراه با سردار کاظمی

و جمعی از فرماندهان در منطقه کردستان عبور می کردیم ، حاج احمد یک دفعه ماشین را متوقف کرد ! وخودش پشت فرمان نشست ، مقداری که رانندگی کرد، درجه های خود را درآورد ! و درپاسخ ما تبسمی کرد و دلیل این اقدامش را اینگونه بیان نمود  " اگر دشمن ما را شناسایی و اسیر کرد می گویم من فقط یک راننده ام واینها از سران و فرماندهان سپاه هستند که درجه هایشان هم دلیلی بر این مدعاست ! و از آنها تشکرهم می کنم که شما را اسیر کردند ، می گویم حق و حقوق من را هم ازشان بگیرید با اینکه متاهلم وتمام وقت برایشان رانندگی می کنم نه حقوق خوبی به من می دهند ونه آرامش وآسایشی دارم".

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

قبل از انقلاب مدتی را در زندان زير شديدترين شکنجه ها به سر برد

جوري با چکمه به دهان او کوبيده بودند که تا يکماه خونريزي بيني داشت . بعد از پيروزي  انقلاب هنگاميکه مسئولين قضايي نجف آباد از او مي خواهند که شکنجه گرانش را معرفي کند ، زير بار نرفته و مي گويد : انقلاب آنها را تنبيه کرده است . جالب اينکه يکي از همين افراد چند سال قبل براي انتقال فرزندش از دانشگاه آزاديک شهر به شهر ديگر از احمد کاظمي طلب کمک کرده بود و او هم به دانشگاه توصيه کرد مشکل ايشان را حل کنند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

شهید کاظمی علیرغم اینکه یک فرمانده نظامی و جنگی بود

و تقریبا همه عمرش را در سالهای دفاع مقدس و بعد از آن هم در شمال غرب درگیر مسائل نظامی و عملیاتی بود و قاعدتا باید فردی غیر عاطفی باشد، ولی اینگونه نبود و درکار نظامی‌ گری ابدا از خود بیگانه نشده بود. او به راحتی گرم و عاطفی می‌شد بویژه در مقابل خانواده‌های شهدا. یکبار که در مریوان بعد از یک بازدید نظامی به خانه‌ی یکی از شهدای کرد منطقه رفته بودیم، وقتی بچه‌های شهید او را دوره کرده بودند، چنان اشکی می‌ ریخت که قابل باور نبود یکی از فرماندهان جنگ این چنین عاطفی و با معنویت باشد که در مقابل چند بچه شهید اینچنین بی اختیار اشک ریزان شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  

شهید کاظمی در مدتی که در لبنان بود

سختي هاي آنجا را تحمل کرد و خود را با شرايط آنها تطبيق داد . شش ماه عليه اسرائيلي ها مبارزه کرد اما پس از شش ماه به ايران برگشت .مي گفت که چريک هاي فلسطيني با خدا و پيغمبر کاري ندارند و سرشان بيشتر گرم آرتيست بازي بوده تا مبارزه . مي گفت : چرا دختر و پسر قاطي هستند و مسائل ديني را رعايت نمي کنند و به آنها گفته بود تا زماني که خدا را در کارهايتان دخالت ندهيد ، موفق نخواهيد شد .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

 

شهید کاظمی 

 

ديپلم ماشين آلات کشاورزي را از دبيرستان شريعتي نجف آباد گرفت

بعد در مغازه ي نجاري پدرش مشغول به کار شد . شش ماه بعد ، همراه گروه شهيد محمد منتظري براي کمک به چريک هاي فلسطيني به سوريه رفت . اين گروه 45 روز در  پادگان حموريه نزديک دمشق آموزش  نظامي ديدند تا اينکه به لبنان رفتند . احمد عضو يکي از گردان هاي نظامي سازمان الفتح شد . بعد از چند ماه " نااميد " از فلسطين به ایران برگشت .

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

در حیـن عملیات كربلای 5 كه آتش سنگین و سختی هم بود

 به ما اطلاع دادند كه حاج احمد كاظمی پسردار شده است و او هم از قبل گفته بوداسمش را محمدبگذارند، وقتی پشت بی سیم به او گفتم كه خدای متعال به تو هدیه‌ای داده است،ابتدا فكر كرد رزمندگان به پیروزی خاصی دست پیدا كرده‌اند و وقتی به او گفتم خدای متعال به تو پسری داده است،چند ثانیه مكث كرد و گفت بگذارید بعد ازعملیات صحبت كنیم و من فكر می‌كنم او یك جهاد نفسی انجام داد و برای جلوگیری از تاثیر این خبر بر روحیه خود آن را به بعد از عملیات موكول كرد و اجازه نداد دیگر در موردش صحبت کنیم تا بعد عملیات.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌ العاده محكمي داشت

به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد .با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود را به صراحت كامل اعلام می كرد. عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند و او را ضد ولایت فقیه نیزمعرفی می کردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود. واین را بارها وبارها ثابت نمود،با اینکه همه جناح ها برای او جوسازی می نمودند اما او محکم وثابت قدم و بدون توجه به هیچ یک از تهمتها و فقط در مسیر اسلام ، انقلاب و ولایت فقیه گام بر می داشت تا به آرزویش رسید.   دکتر رضایی

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی مامور شدم به پادگان انبیاء لشکر ۸ نجف در شوشتر و برای کنترل اوضاع و تنبیه سربازان مجبور بودم آنها را سینه خیز وکلاغ پرببرم ، خبر به گوش شهید کاظمی رسیده بود، <<ایشان به یکی از برادران لشکر پیغام داده بودند که به فلانی سلام برسان و بگو هر کدام از این سربازها برای خانواده هایشان عزیزند >>، با اینکه این گونه تنبیهات در نیروهای نظامی مرسوم بود اما این جمله کوچک شهید کاظمی یک روشنگری برای زندگی من شد و نگاه مراعوض کرد.   همرزم شهید

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

 جزایر مجنون را گرفته بودند                                   پشت سرشان تا سی کیلومتر خشکی بود. انگشتش قطع شده بود .درگیری ها که کم تر شد کمی نمک را در یک کاسه آب ریخت وانگشتش راگذاشت توی آب نمک. می گفت هم عفونت نمی کند هم خونش بند می آید.خوب دارو هم کم بود. از همرزمان شهید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  شهيد كاظمي                                                                         بر خلاف برخي ديگر كه حال يا به دليل روحيه نظامي گري يا به دليل خصلت هاي ذاتي چندان با نيروهاي تحت امر گرم نمي گيرند، بسيار صميمي و متواضع بود. علاوه بر اين بر تماس فرمانده با بدنه سازمان به صورت نزديك تاكید خاصي داشت به گونه اي كه در مدت حدود ۴ ماه به 100 رده نيروي زميني سركشي كرده بود. حتی با پرسنل وظیفه هم بسیار گرم می گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  خیلی در خانه کمک کار بود                                           به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت.درخانه هم جارو کردن و مرتب کردن با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.   فرزند شهید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی 

در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد           که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است. محمد مهدی کاظمی فرزند شهید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی 

بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت.                 همیشه می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم و سوره جمعه را می خواندیم.محمد مهدی کاظمی فرزند شهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی وقتي قرارشدكه سرداركاظمي براي سركشي به يگان بيايند فرمانده يگان به علت عدم شناخت تصور مي كرد كه تاكيد ايشان بيشتر بر نظم و انضباط سازماني و ظاهري و خصوصيت هاي نظامي است.به همين جهت دستوراتي در اين  راستا صادر كرده بود تاكيد مي كرد كه در روز بازرسي نيروها از نظر وضع ظاهري مرتب و منظم باشند.وقتي شهيد كاظمي تشریف آوردندتمام تصورات قبلي رنگ باخت.چون از همان ابتدا با همه گروه استقبال كننده با گرمي زياد دست دادو سلام و احوالپرسي مي كرد و براي صميميت بيشتر با نگاه به اتيكت نيروها اسمشان را مي خواند و با اسم طرف را موردخطاب قرار مي داد و احوالپرسي مي كرد.چهره نوراني او در شعاع تواضع مثال زدنيش تلالو خاصي پيدا كرده بود.در ميدان صبح گاه هنگام سان ديدن با دست و صورت و لبخند ابراز علاقه مي كرد.موقع سخنراني هم بر خلاف تصورات درباره لزوم تقويت بعد معنويت و روحيه معنوي نيروها و كار فرهنگي كرد و بر لزوم همراهي آمادگي نظامي و معنوي تاكيد كرد.در حين سخنراني هم بسيار صميمي و دوست داشتني سخن مي گفت.بعد هم در بازديدها هم همين گونه عمل مي كرد.بعد از بازديد همه نيروها شيفته رفتار و مرام اين فرمانده بزرگ شده بودند و به ايشان ابراز علاقه مي كردند.تا اين كه گذشت و روز دوشنبه خبر شهادت ايشان در پادگان پيچيد و بي اغراق همه نيروها در جو بهت و اندوه فرو برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

  روز تاسوعا بود

رسیدم سخنرانی تمام شده بود وروضه حضرت عباس(ع) تازه شروع شده بود، دنبال جایی برای نشستن می گشتم همه داشتند گریه می کردند ودر حال وهوای خودشان بودند،جلو نرفتم همان دم در نشستم جای خوبی نبود!وقتی که مراسم تمام شد دیدم حاج احمد کاظمی کنارم نشسته با پای برهنه ولباس خاکی ، دم درب وآخرین صف مجلس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |