|
|
|
||||
|
حاجی خوش به سعادتت!!! رفتی پیش رفقات...رفتی و ماندی شدی!!!...حاجی از اونجا بگو برام... چه خبره؟کیا به استقبالت اومدن؟...راستشو بگو کی کار پروازت رو جور کرد؟نمیشه سفارش من رو هم پیشش بکنی؟بهش بگو یکی جا مونده از پرواز، یکی از جنس خودتون،بگو یه پرواز هم برای من جور کنه تا بیام پیشتون...آخه من اینجا می ترسم...من اینجا غریبم،خیلی غریب!!!با هیچ کس نمیتونم از ته دل درد دل کنم زبون این آدمهابا من یکی نیست... حاجی من تاحالا نامه ننوشتم.خیلی حرف دارم باهات ولی نمی خوام نامم رو طولانی کنم آخه تو تازه رسیدی اونجا...سرت خیلی شلوغه...برای همین نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم فقط می خواستم بهت بگم به یادت..به یادتون!هستم همیشه تاابد!!! سلام من روبه مهدی...حمید..سید...عباس...ابراهیم و ...برسون بهشون بگو خیلی نامردن،بپرس چی کار کردم که جوابم رونمی دن؟!... خلاصه اینکه دلم برای همتون تنگ شده...خیلی تنگ شده!!! این شعر رو هم براشون بخون بگو من روزی صد بار این شعر رو برای خودم می خونم تا جوابم روبدن: در فراق دوستان دیگر زما چیزی نماند هر که رفت از هستی ما پاره ای باخویش برد برام دعا کن،به بچه هاهم بگو برام دعا کنن... خداحافظی می کنم چون دوستت دارم،چون می خوام خدا حفظت کنه...نمی خوام از دستت بدم ... خداحافظ دلاور! یازهرا!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
بعد از شهادت سرتيپ بيگدلي با همسر ايشان مصاحبه کردم ايشان فرمودند:شهيد بيگدلي قبل از شهادت خواب ديده بود حضرت امام (ره) ازمن قدرداني به عمل آورده و براي تشويقم دو عدد عبا را هديه داده است.يکي براي خودش و ديگري براي سردارکاظمي.بعد از انجام اين مصاحبه نميدانستم اين مطلب را چاپ کنم يا نه. چون سردار کاظمي خيلي تأکيد داشت مطلبي در مورد ايشان چاپ نشود اما بر حسب اتفاق فراموش کردم از سردار اجازه بگيرم و مطلب چاپ شد. چند روز بعد از دفتر فرماندهي مرا احضار کردند. چهره حاج احمد در هم و ناراحت بود. او با عتاب اشاره به مجله کرد و گفت:اين چه کاري بود که کرديد؟با چه استدلالي فکر کرديد اين مطلب مناسب چاپ است؟ با شرمندگي پاسخ دادم به دو دليل: اول اينکه مطلب دروغي را چاپ نکردهام؛دوم اينکه حرف يک همسر شهيد را نقل کرده و يادي از شهيد شده است. سردار ادامه داد :اما شما بايد از من اجازه ميگرفتيد. ولي ديگر مجال اجازه گرفتن نبود فقط گفتم:آماده تنبيه هستم.اما حاج احمد گفت:تنبيهي در کار نيست فقط بدان من از اين مسئله هرگز راضي نبوده و نيستم.يک سال بعد حاجي شهيد شد و وقتي ميخواستند پيکر ايشان را داخل قبر بگذارند ابتدا عبايي را دور ايشان پيچاندند. پرسيدم:قضيه اين عبا چيست؟ دوستان گفتند:«اين عباي مقام معظم رهبري است که سردار سلیمانی جهت تبرک از حضرت آقا گرفته اند ».
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
روي مسائل ارزشي جامعه خيلي حساس بود . وقتي بعضي از ناهنجاري ها و ضد ارزشها را مي ديد ، خيلي دل گير مي شد . يک روز بهم گفت : « چکار مي توانم بکنم تا آن تعداد محدودي را که غافل هستند از غفلت بيرون بياورم . به فکرم افتاده يک تابلويي بنويسم و در خيابان کنار پادگان واليعصر(عج) در مسير عبور مردم نصب کنم و روي تابلو بنويسم که مردم ! شهدايی که در جنگ شهيد شدند ، فرداي قيامت جلوي شما را مي گيرند و مي گويند ما از شما طلبکاريم ، ما از شما شکايت داريم .»
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابا همیشه می گفت من را حتما کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید.می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود. فرزند شهید
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||