|
|
|
||||
|
تيپ امام حسين(ع) وتيپ نجف اشرف براي ديده باني در منطقه خرمشهر دكلي مشترك نزديك دارخوين داشتند. يكي از روزهاي نزديك به عمليات بيت المقدس كه در حال سازماندهي وبرگزاري مانور بوديم، من واحمد كاظمي براي بررسي منطقه و ديده باني به سمت دارخوين رفتيم. احمد از من خواست به بالاي دكل بروم وگزارشي از وضعيت دشمن در منطقه ارائه دهم. زماني كه به بالاي دكل رسيدم، احمد كاظمي از من پرسيد چه مي بيني؟ ومن كه بهت زده بودم، گفتم: يك دشت پر از تانك و او گفت:غصه نخور ما هم تانك داريم ! من خواستم تا تعداد تانكهاي خودي را بدانم واحمد گفت : 10 – 12 تا تانك داريم ومن در دل گفتم: يك تيپ زرهي با 10-12 تا تانك در مقابل چند لشكر مكانيزه دشمن با صدها تانك ويك شهر در دست دشمن! برادر يوسف وند
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش ميرسيد، مينوشت. حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را ميشنيد که ما فکر ميکرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد ميگفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشتهها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئلهاي داشت يا نکتهاي به ذهنش نميرسيد، سراغ دفترچهميرفت و آن را پيدا ميکرد.حتي اگر در حين صحبتهاي فردي مطلبي توجهاش را جلب ميکرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حسین حسین رشید : حسین جان ببین ، ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟ رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟ حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟ رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟ احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟ رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!! احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟ رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟ باشه احمد همین الان... همی الان. رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!! رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟ احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ... رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟ احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا . رشید رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟ احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟ رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟ احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟ خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم . رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟ احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟ رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن. احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم. رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد.... احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی. نوار بی سیم پیاده سازی شده لحظه فتح خرمشهر درعملیات بیت المقدس
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
عملیات بیتالمقدس و فتح خرمشهر تاریخی است كه در ذهن مردم تا ابد میماند. ممكن است فتحالمبین از ذهنشان برود، شكست حصر آبادان برود، حتی فتح فاو ، حتی والفجر 10 ولی خرمشهر فراموش شدنی نیست. ما قرعه هم نزدیم بین این بیست نفر فرمانده لشكر، ولی اوضاع كل عملیات این طور رقم خورد كه حسین و احمد رفتند در شهر،یعنی در حقیقت كلید فتح این شهر را خدا به احمد و حسین داد و این دو فاتح خرمشهر بودند. روز 2 خرداد حمله صورت گرفت و من ساعت 10 صبح یادم است كه تماس گرفتم با شهید احمد كاظمی و به ما گفت خرمشهر آزاد شد و به آقای رضایی بگو ، من رفتم پیش احمد كاظمی در خرمشهر و داخل خانهها و دیدیم دشمن از آنجا رفته است و گروه گروه در حال تسلیم شدن هستند و ساعت 5/3 بعدازظهر این پیروزی اعلام شد. این دو بزرگوار فاتح خرمشهر بودند یكی احمد کاظمی یكی حسین خرازی. تا زمانی كه حسین زنده بود هرگز نگفت و تا زمانی كه احمد هم زنده بود هرگز بیان نكرد. سردار غلامعلی رشید
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
درعمليات «بيتالمقدس» و آزادي خرمشهر لشكر ايشان در مرحله نخست عمليات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوقالعادهاي ايفا كند به گونهاي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيتالمقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم ، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول دادهایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور میتوانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیتالمقدس را شروع کرده بودیم. شهید کاظمی توانست با كمك شهيدخرازي آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهد. ايشان نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و حسین بودند.و اينگونه بود كه در همه عملياتها تا پايان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است. سردار سردارحاج قاسم سلیمانی
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته شد ، حداقل تیتر همه روزنامه های ما این جمله باشد که : " فاتح خرمشهرشهید شد" همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، هنر ودر هر چیزی ، از بین ما می رود و فوت می کنـد ما بلا فاصله تیتـر می زنیم برایش که مثلا "پدر علم ریاضی" ایران از دنیا رفت . فکر می کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران داشت با حقی که دیگر اندیشمندان مختلفی که مورد تجلیل هستند و به حق هم باید مورد تجلیل باشند، کمتر نباشد و شاید هم در ابعادی بیشتر باشد. یعنی خیلی ها باید خودشان را مدیون شهید کاظمی بدانند.حقیقتا اگر بخواهیم حاج احمد را تشریح بکنیم باید برگردیم به جنگ . از جمله کسانی که غریب بود شهید کاظمی بود، شهید کاظمی محور چند تا فتح بزرگ بود . در جنگ می توانیم بگوئیم که شاه کلید این فتوحات او بود . یکی از برجستگی های شهید کاظمی هم همین بود. یعنی اگر گفته بشود زیرک ترین فرمانده ما در جنگ احمد بود؛ حتما سخنی به گزاف گفته نشده و احمد به این معنا زیرک بود که با تدبیر ترین بود... سردار حاج قاسم سلیمانی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دشمن آتش سختی می ریخت هلی کوپترها راکت می زدند ، هواپیماها بمب می ریختند ، توپخانه هایشان مرتب شلیک می کرد . خمپاره های آنها هم به کار بود.خلاصه آتش بود که از هر سو می ریخت . حاجی یکباره پشت بی سیم شروع به صحبت کرد . بدون رمز خیلی صریح و مرتب می گفت فلان نیروها از فلان جا بروند در نقطه فلان و اتفاقا محل را هم دقیق مشخص می کرد. متعجب شده بودیم! ولی وقتی می شنیدیم اسامی به کار برده از افراد و مشخصات نیروهاهمه صوری است تازه فهمیدیم که چه می کند ، چون هر بار که گرای اشتباه به دشمن می داد ، خیلی سریع نیرو ها را در نقطه ای دیگر مستقر می کرد واین قدر این کار را تکرار کرد تا بسیاری از تلاشهای دشمن به هدر رفته وبچه ها از آتش آنها در امان ماندند. و دشمن به خیال خودش بسیاری از گردانهای ما را نابود کرد . جالب اینجا بود که حاجی می دانست گفته هایش توسط دشمن شنود می شوند و مخصوصا به دشمن گرای اشتباه می داد.این کار حاجی واقعا یک تاکتیک منحصر به فرد بود که آدم اول احساس می کرد او در اشتباه است و بعد از آن متوجه می شد که او چقدر زیرک و با هوش است.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
عملیات رمضان در پنج مرحله انجام شد یکی از کارهای جالب حاجی در این عملیات ، شکار تانکهای دشمن بود. چون دشمن به لحاظ رزمی بسیار قوی بود وبه لحاظ عددی بر ما برتری داشت . حاجی قبل از حمله نهایی ، در رزم شبانه جداگانه ای به همراه بچه ها به پشت نیروهای دشمن رفته و دستور دادکه فقط به شکار تانک های آنها بپردازند ، که بچه ها توانستند حدود 700 الی 800 تانک دشمن را منهدم کنند و باعث تضعیف تجهیزات و روحیه دشمن شوند و یکی از دلایل پیروزی عملیات همین ابتکار حاجی بود.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() در عملیاتی که بر علیه منافقین داشتیم شهید کاظمی با نیروهای خط شکن وارد خاک عراق شده بود و طبق معمول خود او با اینکه فرمانده عملیات بود در خط مقدم و پیشاپیش رزمندگان بود.قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار دهیم ، موشکها را آماده کرده بودیم ، سوخت زده و با سیستم ، برنامه ریزی نموده بودیم ، موشکها از موشکهای مدرن نقطه زن بودند.شهید کاظمی از عمق خاک عراق تماس گرفتند که آماده اید ؟ گفتم : بله ! گفت موشکها چقدرمی ارزند ؟ گفتم مگر می خواهید بخرید ؟ گفت بگو چقدر ارزش دارند؟گفتم مثلا شش هزار دلار گفت : نزنید این منافقین اینقدرها ارزش ندارند! ونیازی به صرف هزینه بالا نیست با تلاش بچه ها نابودشان می کنیم و نیازی به زدن موشک نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهید کاظمی در عمليات والفجر 10 مرا صدا زد و گفت : ببين براي نیرویی که ميخواهد بجنگد، اين غذا را آماده کردهاند. امشب اين مسئول تدارکات را ميبري پيادهروي ارتفاعات بالامبو تا بفهمد غذايي را که بايد نيروها بخورند،چيست و متوجه شود بچهها چه مقدار کالري انرژي بايد مصرف کنند.ابتدا فکر کردم شوخي ميکند، اما حاجي نسبت به رزمندهها و وضعيتشان خيلي حساس بود. صبح روز بعد از عمليات هم اولين سؤالي که از ما پرسيد اين بود : آيا مجروحان را بردند ، غذا به همه رسيد. اگر يکي از مجروحان به عقبه انتقال داده نميشد، احمد شخصاً مسئله را پيگيري ميکرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
احمد اخلاق عجيبي داشت از احوال سربازها ، از جاي خوابشان، و از خوراکشان می پرسید، اين روحیات دیگر مال حالا نيست؛ در جبهه هم همين طور بود.اعتقاد داشت هر که در خط جبهه جلوتر است، غذايش بايد بهتر از کسي باشد که عقبتر می باشد. سنگر مستحکم مال خط مقدم بود، نه مال پشت جبهه. غذاي مطلوب از نظر احمد مال خط مقدمی ها بود. يادم هست يک روز با هم رفتيم کلينيک محل کارشان، من مشکلي داشتم، ايشان هم بايد همراه من ميآمد. براي اين که برويم دکتر، و درمان بکنيم. اتفاقي برخورد به يک جانباز، جانبازي به همراه همسرش از شمال آمده بودند. همان جا ايستاد و شروع کرد با اين جانباز حرف زدن ؛ بعد رهايش نکرد سوار شان کرد و برد هتل، و کسي را موظف کرد که روز بعد درمانش را پيگيري کند؛ و مشکلاتش را حل کند. جالب اين که اين جانباز نه متعلّق به لشگر 8 نجفاشرف بود و نه نيروي هوايي.احمد فوقالعاده به اين موضوع اهميت ميداد که آيا خدا از کارهایش راضي هست یا نه؟
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
عمليات کربلاي 5 بود . صبح هنوز آفتاب نزده ، رفتم خط براي پيگيري کارهايم که يک مرتبه دو نفر را سوار بر موتور ديدم. جلوتر که رفتم ديدم حاجاحمد است؛ آمده بود تا اوضاع خط را بررسي کند. منطقهاي که خيلي از جاهايش هنوز سامان نگرفته و ناامن بود. کاظمي برعکس فرماندهان همه جاي دنيا که دستور ميدادند برويد، بياييد، و خود در جاي امني مينشستند؛ نبود، خودش در خط اول ميايستاد و وقتي فرمان حرکت مي داد، همه با سر ميرفتند. از دور که به فرماندهي احمد نگاه ميکردي، با خود ميگفتي اين ديگر کيست چقدر جدي و باصلابت است اما وقتي نزديک ميشدي، احمد را پر از احساس و مهر و محبّت ميديدي. او به واقع فرماندهاي کوشا، مهربان و باصلابت بود.
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهید کاظمی یگانی تشکیل داده بود به نام یگان شهید محزونیه آنها وظیفه داشتند تمامی افراد بی بضاعت و یا کم در آمد که سرپرست خانواده بودند و یا پدر شان فوت کرده بود را در رده های مختلف لشکر شناسایی کنند ، و پس از تقسیم وظایف به این افراد بیشتر رسیدگی کنند تابتوانند ساعاتی از هفته یا ماه را در خدمت خانواده هایشان باشند و اگر هم گوسفندی قربانی می شد.گوشت آن اول میان این خانواده ها تقسیم می شد.حاج احمدبصورت کاملا محرمانه وبطوری که شئونات افراد لحاظ شود به نیروهای ضعیف تر کمک می کردند.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد و من هم اطاعت امر نمودم ، سردار با ناراحتی گفت تو چه فرمانده قرارگاهی هستی ، یک درخت گردو در پادگان شکسته است همین امروز پیدایش می کنی و دلیل شکسته شدنش و عاملش را شناسایی و گزارش می دهی ، تا مشخص شدن این موضوع هیچ کس حق خروج از پادگان را ندارد . همه نیروهایم را بسیج کردم . اما پیدا نشد . با مراجعه به آجودان سردار ایشان هم حاظر به راهنمایی نشدند ! دوباره پادگان را زیرو رو کردیم تا اینکه کامیونی را دیدم که یک طرفش شسته شده و طرف دیگرش کثیف است ، همین جا بود که شک کردم ، وقتی از اطاق آن بالا رفتم درخت شکسته شده را مشاهده نمودم ، راننده را پیدا کردم ودلیل این موضوع را جویا شدم ، گفت یک طرف کامیون را شستیم و در حال عقب جلو کردن برای شستن طرف دیگر بودیم که ماشین به درخت خورد و شکست و ما هم ازترس این تخلف ، از شستن طرف دیگر منصرف شده و درخت را عقب کامیون گذاشتیم تا بی سر و صدا از پادگان خارج کرده و سپس بقیه ماشین را بشوئیم ، موضوع به حاج احمد گزارش شد و ایشان دستور دادند فرد خاطی به ارومیه معرفی شود ، سپس تذکراتی دادند مبنی بر اینکه یک فرمانده باید به تمام حرکات حوزه مسئولیتش آگاه باشد و هیچ چیزی از نظرش مخفی نماند، وهیچ گونه تخلفی در حوزه مسئولیتی بنده از هیچ شخصی پذیرفته نیست حتی اگر بر اثر سهل انگاری باشد ، همچنین متذکر شدند تمام ما پاسدارها باید الگو باشیم وح تی از شکسته شدن یک درخت ناراحت شویم و... سپس با ضمانت یکی ازمعتمدین ، شهید کاظمی فرد خاطی به دلیل اینکه خطایش عمدی نبود و از سر بی توجهی بود بخشیده شد وتبعید نشدند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد ، سریعا رفتم پیششان ، با تبسم و جدیت همیشگی گفت تو که مسئول قرارگاه لشکر و پادگان عاشورا هستی ، فکر می کنی توی پادگان چه چیزهایی است که خارج از یک سازمان نظامی می باشد ؟ سریعا بررسی کن ونتیجه را به من گزارش بده ! با اینکه از این سئوال تعجب کرده بودم چند روزی بررسی دقیق نمودم ، تمام پادگان را زیرو رو کردم ، چون امر ، امر سردار کاظمی بود و من هم قلبا به ایشان علاقه شدیدی داشتم. اما نتیجه ای نداد ، به آجودان ویژه حاجی مراجعه کردم وگفتم واقعا کلافه شده ام نمی دانم موضوع چیست، نمی شود یک راهنمایی برایم بگیرید، پس از یکی دو روز آجودان یک راهنمایی به من کرد وگفت ظاهرا موردی که سردار مد نظرشان است فلان منطقه پادگان می باشد، خود را به آن جا رساندم پس از بررسی دقیق متوجه شدم یک کلاغ بر روی درخت لانه گذاشته است ، با اینکه مطمئن نبودم که پاسخ سئوال همین است اما به ایشان مراجعه کرده و موضوع کلاغ را گفتم، ایشان احسنت گفتند . سپس با خنده فرمودند فرمانده قرارگاه و پادگان باید از تمام وقایع با خبر باشد واگر نداند که کلاغی به پادگانش آمده وای به حالش ، یک فرمانده باید به محیط تحت امرخود کاملا آگاه باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حاج احمد کلامش را با همان استواری همیشگی ادامه داد : ( اینجاهمان جایی است که۳ماه پیش ما و عزیزانی که الان خانواده هایشان با ما هستند می جنگیدیم .دوستان و برادران عزیزی از ما همین جا روی همین خاکها در خون خود غلطیدند و شهید شدند ...) زمزمه های آرام تبدیل شده بود به ناله های بلند ، حاجی هم گریه می کرد ، اشکها آرام آرام از روی گونه اش می چکید و ادامه داد ( ای کاش وساطت ما را هم کرده بودند ولی ضعف ما بوده یا وظیفه و تکلیف امروز ، الان ما مانده ایم و جنگ تمام شده است و باید حافظ این خونها بود.وظیفه الان خیلی سنگین تر از زمان جنگ است دیری نمی گذرد که...)جمع خانواده های فرماند هان شهید و فرمانده هان لشکر 8 نجف اشرف در خرمشهر بود.به گمانم این نقطه شروع سفرهای بازدید ازمناطق جنگی (راهیان نور)کشور شد.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() چند ماهی از فرماندهی ایشان درنیروی زمینی سپاه نمی گذشت ایام برگزاری اردوهای راهیان نور نزدیک بود،من تا حالا ایشان را ندیده بودم فقط می گفتند بسیار جدی و سخت گیر است،روزی که قرار شد با ایشان جلسه هماهنگی داشته باشیم،قبل حرکت از قم سری به گلزار شهدا ومرقد مطهرشهیدزین الدین زدم و از ایشان خواستم که سفارش ما را به دوستش بکند.اقتدارشهید کاظمی باعث شد کلی از حرفهایم را از یاد ببرم.با اینکه به لحاظ کاری با فرماندهان زیادی در ارتباط بودم اما از اولین برخورد فهمیدم شهید کاظمی با همه فرق دارد،احساس می کردی در محضر یکی از فرماندهان شهید هستی.درحال گزارش دادن ازبرنامه های راهیان نور بودم خیلی دقیق گوش کردندوسئوالات غیرمنتظره ای را مطرح فرموند که حاکی از تیز بینی ودقت ایشان بود،کمی فکر کرد و یک باره حرفم را قطع نمود وبا تبسم زیبایی از جا بلند شد وگفت عالی است.ومن مات ومبهوت از اینکه نا امید به این جلسه آمده بودم ! همان جا دستور دادند اکثر معاونین(غالباشهدای عرفه بودند)،آماده باشنددر اسرع وقت برویم خوزستان.به من گفت اینجوری نمی شود باید از نزدیک بررسی کنیم وهر گونه کم وکاستی را همان جا برطرف کنیم این حرکت وحمایت جدی ایشان در چند ماه قبل شهادتشان موجب تحولات عظیمی در سال۸۵در منطقه شد وفصل جدیدی در اردو های راهیان نور را گشود.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
از تدابیر و افکار بلند مدیریتی و فرماندهی شهید کاظمی این بود که در کارهای پرخطر و پر مسئولیت قبل از هر چیز تیم و هسته اولیهای را که قرار بود با او همکاری کنند انتخاب میکرد و در این انتخاب سعی داشت تنها به سوابق و گذشته افراد اکتفا نکند بلکه شخصا آنها را در معرض امتحان قرار میداد و تا خیالش همه جوره راحت نمیشد،آنها را وارد تیم همکاری و عملیاتی خودش نمیکرد. در عملیاتی که علیه ضد انقلاب در مردادماه سال 1375 در شمال عراق داشتیم ،با وجود اعلام آمادگی خیلی از فرماندهان برای حضور در منطقه و همکاری، ایشان افرادی را که بارها آزموده بود و در مورد آنها تردید نداشت از جمله سردار شهید سعید مهتدی، سردار شهید حنیف و شهید بزرگوار حمید آذین پور را برای این کار بزرگ انتخاب کرد.
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
در زمان جنگ ، خط احمد تميزترين خط بود خاكريز آن بيشترين ارتفاع را داشت ، غذاي آن بهترين غذا بود ، انضباط در همه جا به چشم مي خورد .در آرايش سنگرها ، در چيدن سلاح ها و ... حتي مقام معظم رهبري در يكي از خاطرات خويش مي فرمايد: وقتي از لشكر نجف اشرف بازديد كردم ، اولين لشكري كه براي تانك ها چك ليست نوشته بود ، لشكر احمدبود .براي همه چيز و همه كس برنامه داشت .
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
رفته بودم پیش بابا اداره ، تشنه ام شده بود توی اداره هم نمی دانم آب قطع شده بود یا آب غیر قابل خوردن بود ، چی بود که کارمندها آب معدنی می خوردند.خواستم ازآب معدنی بخورم بابا نگذاشت . گفت این آبها مال کارمند هاست . شما که اینجا کار نمی کنی . هم کارهای بابا گفتند "بذار بخوره ،آبه دیگه ! این حرفارو نداره" به من آرام گفت " این ها رو ول کن ! چند دقیقه صبر کن می رویم خانه اون وقت با هم آب میخوریم" فرزند شهید
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي و بچه های رزمنده نجف آبادی در آن برجسته شدند، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامنالائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتحالمبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود.... ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شهيد كاظمي بر خلاف برخي ديگر كه يا به دليل روحيه نظامي گري يا به دليل خصلت هاي ذاتي چندان با نيروهاي تحت امر گرم نمي گيرند، بسيار صميمي و متواضع بود.علاوه بر اين بر تماس فرمانده با بدنه سازمان به صورت نزديك تاكید خاصي داشت به گونه اي كه در مدت حدود ۴ ماه در مسئولیت فرملندهی نیروی زمینی سپاه به 100 رده نيروي زميني سركشي كرده بود.حتی با پرسنل وظیفه هم بسیار گرم می گرفت.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از اولین افرادی بود که پس از زلزله بم وارد بم شد هرسیزده دقیقه یک هواپیما یا هلی کوپتر می رفت یا می آمد تمام ناوگان نیروی هوایی سپاه را در اولین فرصت وزمان پس از وقع زلزله بم بسیج کرد.ده شبانه روز نخوابید تا سی هزار مجروع را از بم خارج کرد
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||