تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی

شهیدکاظمی   دلم میخواست که حتما بیایند                                                                      ولی عقلم میگفت کلی کار دارند وتازه مریض هم هستند قول هم که ندادند گفتند اگر شد می آیم، به بچه ها نگفتم که میهمان شب کیست چون همان عقلم می گفت بچه ها از تحویل گرفتن مسئولین خیرها دیده اند!! ومی دانند که کسی مثل سردار حاج احمد کاظمی فرمانده لشکر 8 نجف اشرف برای یک جمع 50 الی 100  نفری به پایگاه نخواهد آمد،مثل همه آدمهای بزرگ ولی دلم می گفت می آید.تا آخر شب منتظر بودم نیامدند عقلم برنده شد،! سه روز بعد نامه ای با امضاء ایشان به اسم مسئول پایگاه و خطاب به همه اعضاء آمد معذرت خواهی کرده بودند که نتوانسته اند بیایند حالشان بد شده بود و بستری شده بودند،عقلم گفت من که گفتم او با همه فرق دارد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی   با اینکه می دانستم آدم جدی وسخت گیری است:           

کلی متن گزارش فعالیت آماده کرده بودم که قبل از دادن نامه درخواست بیان کنم وقتی وارد پادگان شدم سراغ دفتر فرماندهی را گرفتم. انگار که بدانند با چه کسی کار دارم گفتند درمحوطه است؟! همه با لباس نظامی ودرجه سرگرد به بالا ایستاده بودند کنار یک پیکان سبز رنگ و به نوبت حرف میزدند، هنوز مانده بود بهشان برسم سردار از ماشین پیاده شدند تمام قد ایستادند روبوسی کردند ، دستی به شانه ام زدند و دستم را محکم فشار دادند و بعد با روی باز و در عین حال ابهت گفتند بفرمایید بسیجی!! همه حرفهایم یادم رفت نامه را دادم و ایشان با لبخند زیرش دستور دادند وگفتند همین امروز تمام چیزهایی که خواستند را بهشان بدهید.بعدا فهمیدم آنروز اینقدر مریض بودند که نمی توانستند سر پا بایستند ولی برای سرکشی از لشکر8 آمده بودند پادگان عاشورا و صندلی ماشین را خوابانده بودند و کارها را نیمه خوابیده پی گیری می کردند،من آنروز جوانی 20 ساله بودم وفقط مسئول یک پایگاه 50 نفری شهرستان نجف آباد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |