تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی

شهید کاظمیدرسپاه آبادان نشسته بودم                                                                                                          گفتند كه یك نفر از نجف آباد آمده با شما كار دارد. او وارد شدو گفت من احمد كاظمی هستم، تعدادی نیرو آورده‌ام ،خطی به ما بدهید تا دفاع كنیم. محلی بود كنار بهمن‌شیر كه عراقی‌ها ضمن عبور از آن حمله می‌كردند یا اطلاعات جمع آوری می نمودند،آنجا را به احمد نشان دادم و گفتم كه شما بروید آنجا.او رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت اینجا كار ما نیست، یك مکانی را بدهید دست ماكه به درد بخورد و بتوانیم خوب استفاده كنم وبا دشمن بجنگیم.رفتم فیاضیه و گفتم بیا اینجا.محلی هم بود نزدیك به عراقی‌ها،گفت همین جا برای ماخوب است.احمد آنجا ایستاد تا نتیجه گرفت.همین فاصله محدود بین عراقی‌ها و ما كه خیلی وسیع هم نبود، نقطه شكننده عراقی‌ها شد كه هم در جلوگیری از سقوط آبادان و هم در شكست حصر آبادان موثر بود.گویی این زیركی و تدبیر از روز اول در او نهفته بود.در منطقه آبادان هر جا می‌شد خط گرفت اما چرا احمد فیاضیه را انتخاب كرد؟چون می‌دانست اگر فشار بیاورد می‌تواند پل عراقی‌ها را ببندد و تمام جبهه را بی‌خاصیت كند.این یك نكته از خصوصیات احمد در جبهه بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی قبل از عمليات فتح‌المبين                                                                                                                  آقا رشيد دریکی از خيابان‌هاي شهر شوش نقشه‌اي را روي زمين پهن کرد و گفت:((به اين منطقه مي‌گند تنگه رقابيه مي‌ري آنجا را مي‌گيري و با يک اسلحه ژسه آن را نگهداري مي‌کنی)).احساس کردم اين تنگه آن‌قدر تنگ و باريک است که آيفا وقتي بخواهد بپيچد،به ديوار تنگه برخورد ‌می کند.گفتم:چقدر تا آنجا فاصله است.آقا رشيد هم اشاره کرد:((فقط چند کيلومتر)).خط اول دشمن را که در عمليات فتح‌المبين شکستیم،به طرف تنگه راه افتاديم.بعد از طي چندين کيلومتر،حدود ساعت 4صبح با آقا رشيد تماس گرفتم گفت:کجايي؟ گفتم پنج شش کيلومتري آمديم ولي اثري از تنگه نمي‌بينيم.آقا رشيد فرمودند اطراف را خوب نگاه کن چه نشانه‌هايي دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را برايش تعريف کردم،گفت:((احمد خودشه،همانجا بايست،الان درست در وسط تنگه‌اي))با تعجب گفتم:آقا رشيد اين همان تنگه رقابيه است.مرد حسابي تو گفتي بايک ژسه آن را نگه داريد.برو ژسه رستم را بياور تا اينجا را به اين وسعت برايت نگه دارد.بعد همگي زديم زير خنده و به لطف خدا توانستيم تنگه را حفظ کنيم.      به نقل از شهید کاظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |