|
|
|
||||
به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش ميرسيد، مينوشت. حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را ميشنيد که ما فکر ميکرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد ميگفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشتهها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئلهاي داشت يا نکتهاي به ذهنش نميرسيد، سراغ دفترچهميرفت و آن را پيدا ميکرد.حتي اگر در حين صحبتهاي فردي مطلبي توجهاش را جلب ميکرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||