|
|
|
||||
دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه . خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود . بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي ديرتر هم مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه . من مي رفتم در يک اتاقي و مشغول به درس خواندن می شدم . بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و چرتي مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه ، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود ، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
من حرفي نداشتم که به پدرم نگفته باشم . هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم . تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و قاطع برخورد مي کنند . بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بود. وقتي رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چيست ! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود روی زمین . سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه . بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام . هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصياتش اين بوده و چه طوري شهيد شده است . بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به خودش برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند . سعيد به شوخی به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوند! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا به اين حرف سعيدخيلي خنديد . البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هایش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به او گفته بود:«مواظب خودت باش!» پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک « چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
مي گفت : " آن بسيجي که در دوران جنگ اسم ما را مي شنيد ، مثلاً مي شنيد ، فردي به نام احمد کاظمي هست و رزمنده اي است ، افتخار مي کرد که يک چنين فردي فرمانده ي اوست . وقتي به شهادت مي رسيد و پرده ها از جلوي چشمش کنار مي رود ، نکند باطن ما جوري باشد که بگويد : عجب ! من به چه کسي افتخارمي کردم ، اين فرد اينچنين آدمي بود ولي خودش را پشت چهره ي ظاهر سازش مخفي کرده بود . خدا نکند چنين باشيم ."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد ، بصره را از دست داديم و فقط جزاير براي ما باقي ماند ، حضرت امام (ره) اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي ، شهيد باكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم . از همه مهمتر و حساس تر به دليل وجود چاههاي نفت پدغربي بودكه مانند ابر انبوه گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن ميباريد . شهيد كاظمي در آن موقعيت،مقاومت بي سابقهاي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي ، سياه و دودي بود و چند شبانه روز نخوابيده بود . وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام (ره) را به من گفتيد، ديگر نفهميدم چه شد، بچهها را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم. دکتر محسن رضایی
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد . وی در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در مقطع دکترا نشد. از توصیه های همیشگی ایشان به فرزندانش و جوانان جدیت در تحصیل بود.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهید کاظمی همیشه یاد آوری می کردند عهد وپیمانی را که با خدا بستیم و وارد سپاه شدیم وقتي بعضي از دوستانش به دليل مشكلات جسمي يا گذشت سن زياد، دنبال بازنشستگي بودند ، در جلسات به آنها مي گفت : "فكر اینکه من چند ماه و فلاني چند ماه ديگر بازنشسته مي شود ، را از سربيرون کنيد . قبرتان را بايد در همين پادگان ها بكنيد . ما اگر مي خواهيم در اين زمانه صاحب نقش باشيم ، بايد در صحنه بمانيم ، بايد سرزنده و فعال و جوان باشيم . اين حرفها را كنار بگذاريد" .
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||