|
|
|
||||
|
حاجی حواسش به همه چیز بود ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در مکانی (ستاد لشکر 8 نجف اشرف) که هرسال دهه محرم مراسم داشتند چند تا از همسایه ها مسیحی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم روضه امام حسین (ع) را بگیرند ، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها،و بعد شام قریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن روز هيچ كس را تاب دوري از پيكرشان نبود باز هم كوچ عاشقانه پرستوها، و آسماني شدن مرداني بزرگ از تبار جبهه و جنگ، برگ زرين ديگري را بر صفحه تاريخ پرافتخار شهر ايثار و شهادت، شهر «دارالمؤمنين» نجف آباد ضميمه كرد.حاج احمد كاظمي و حاج غلامرضا یزدانی را همه مي شناختند، تمام كوچه پس كوچه هاي شهر، رزمندگان دوران جبهه و جنگ، سرداران بي سر و ياران دوران خط مقدم، همه اورا خوب خوب مي شناختند..... ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
احمد با اینکه محوری بود که به تمام اهداف خود رسیده بود وپیروز شده بودوشکست در جبهه شمالی بود حاضر به عقب نشینی نمی شد نیروها عقب نشینی کردند ما 7 فرمانده بودیم که در آن حجم بسیار بالای آتش مانده بودیم و فقط هدفمان راضی کردن احمد برای خروج از منطقه بود، او حاضر نبود به دو دلیل اینکه خدای ناکرده حرف امام که تاکید بر اجرای این عملیات بود زمین نماند و دوم شهادت شهید باکری و ماندنش در منطقه عملیات.تا اینکه به زور سوار قایقش کردیم و فردای آن روز حضرت امام پیامی دادند که تمام آن اشاره به احمد بود و اینکه من امام هم راضی به رضای خداوند هستم و هم در پیروزی خیر است وهم در شکست و عقب نشینی،وشما تلاش خود را کردید
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جزایر مجنون را گرفته بودند پشت سرشان تا سی کیلومتر خشکی بود. انگشتش قطع شده بود .درگیری ها که کم تر شد کمی نمک را در یک کاسه آب ریخت وانگشتش راگذاشت توی آب نمک. می گفت هم عفونت نمی کند هم خونش بند می آید.خوب دارو هم کم بود. از همرزمان شهید
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است. محمد مهدی کاظمی فرزند شهید
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي و بچه های رزمنده نجف آبادی در آن برجسته شدند، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامنالائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتحالمبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود.... ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شهيد كاظمي بر خلاف برخي ديگر كه يا به دليل روحيه نظامي گري يا به دليل خصلت هاي ذاتي چندان با نيروهاي تحت امر گرم نمي گيرند، بسيار صميمي و متواضع بود.علاوه بر اين بر تماس فرمانده با بدنه سازمان به صورت نزديك تاكید خاصي داشت به گونه اي كه در مدت حدود ۴ ماه در مسئولیت فرملندهی نیروی زمینی سپاه به 100 رده نيروي زميني سركشي كرده بود.حتی با پرسنل وظیفه هم بسیار گرم می گرفت.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت. همیشه می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم و سوره جمعه را می خواندیم.محمد مهدی کاظمی فرزند شهید
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابا همیشه می گفت من را حتما کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید.می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود. فرزند شهید
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از اولین افرادی بود که پس از زلزله بم وارد بم شد هرسیزده دقیقه یک هواپیما یا هلی کوپتر می رفت یا می آمد تمام ناوگان نیروی هوایی سپاه را در اولین فرصت وزمان پس از وقع زلزله بم بسیج کرد.ده شبانه روز نخوابید تا سی هزار مجروع را از بم خارج کرد
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با عجله ماشين را روشن كرد هوا خيلي سرد بود. هنوز ماشين گرم نشده، سوار شد و حركت كرد. از يك طرف دير شده بود و اصلا راضي نبود حاجاحمد و بقيه دوستانش معطل بمانند و از طرف ديگر، ناراحت بود كه چرا با عجله از مهمانش خداحافظي كرده است. روح مهماننوازش اصلا قانع نميشد به اين سادگي از دوستانش جدا بشود. در همين افكار بود كه تلفن همراهش زنگ زد. شماره تلفن آذينپور روي صفحه تلفن حنيف، شماره خيلي قديمي و آشنايي بود: آذينپور: سلام عليكم برادر، صبح به خير حنيف: سلام آقاي آذينپور، چطوريد؟ آذينپور: سردار كجاييد؟ حنيف: چي شده نكنه باز هم سفر لغو شده؟ آذينپور: نه بابا ما داريم سوار ميشيم. حنيف: تا چند دقيقه ديگه ميرسم، نزديكم. آذينپور: سردار كاظمي ميفرمايند به حنيف بگيد ما رفتيم. از مهرآباد بليت تهيه كن و بيا اروميه......... ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روز تاسوعا بود رسیدم سخنرانی تمام شده بود وروضه حضرت عباس(ع) تازه شروع شده بود، دنبال جایی برای نشستن می گشتم همه داشتند گریه می کردند ودر حال وهوای خودشان بودند،جلو نرفتم همان دم در نشستم جای خوبی نبود!وقتی که مراسم تمام شد دیدم حاج احمد کاظمی کنارم نشسته با پای برهنه ولباس خاکی ، دم درب وآخرین صف مجلس
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||