تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی

شهید کاظمی 

حاجی حواسش به همه چیز بود
از محتوای سخنرانی ومداحی ها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته،تا گذاشتن چند نفر مامور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران و گرفتن اسفند دم درب و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورای و تاسوعا که به بهترین نحو ممکن صورت پذیرند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

در مکانی (ستاد لشکر 8 نجف اشرف) که هرسال دهه محرم مراسم داشتند چند تا از همسایه ها مسیحی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم روضه امام حسین (ع) را بگیرند ، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها،و بعد شام قریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  احمد عزيز! كربلا كه رفته بودم براي زيارت عرفه               يك روز كه خسته از نجف برمي‌گشتم، يكي از بچه هيأتي‌هاي تهران كه سابقه خوبي از جبهه و چهار بار جانبازي دارد و در تهران مسافركشي مي‌كند، مي‌گفت: موقع خروج از كشور، تنها دارايي‌اش را كه پانزده‌هزار تومان بوده، به همسر صبورش داده و به كربلا آمده است! نگذاشت برسم و خبر تلخ و به تعبيري بهتر، شيرين عروج تو به سوي محبوب را به من داد و من كه لحظاتي نمي‌دانستم از او چه شنيده‌ام، بي‌اختيار ذهنم رفت به آن سيماي آرام و صبوري كه سال‌ها در قرارگاه‌ها و عمليات‌ها مي‌ديدم. با تبسمي زيبا و گاه سكوت و نگاهي نافذ و تواضعي كه شايد كمتر در همقطاران تو ديده مي‌شد؛ تواضعي كه هيچ‌گاه با وقار تو در تضاد نبود و من هنوز در تعجبم كه تو با چه هنرمندي‌، اين دو متضاد را با هم جمع كرده بودي!.... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

   آن روز هيچ كس را تاب دوري از پيكرشان نبود 

 باز هم كوچ عاشقانه پرستوها، و آسماني شدن مرداني بزرگ از تبار جبهه و جنگ، برگ زرين ديگري را بر صفحه تاريخ پرافتخار شهر ايثار و شهادت، شهر «دارالمؤمنين» نجف آباد ضميمه كرد.حاج احمد كاظمي و حاج غلامرضا یزدانی را همه مي شناختند، تمام كوچه پس كوچه هاي شهر، رزمندگان دوران جبهه و جنگ، سرداران بي سر و ياران دوران خط مقدم، همه اورا خوب خوب مي شناختند.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  در عملیات بدر مجبور به عقب نشینی شدیم 

 احمد با اینکه محوری بود که به تمام اهداف خود رسیده بود وپیروز شده بودوشکست در جبهه شمالی بود حاضر به عقب نشینی نمی شد نیروها عقب نشینی کردند ما 7 فرمانده بودیم که در آن حجم بسیار بالای آتش مانده بودیم و فقط هدفمان راضی کردن احمد برای خروج از منطقه بود، او حاضر نبود به دو دلیل اینکه خدای ناکرده حرف امام که تاکید بر اجرای این عملیات بود زمین نماند و دوم شهادت شهید باکری و ماندنش در منطقه عملیات.تا اینکه به زور سوار قایقش کردیم و فردای آن روز حضرت امام پیامی دادند که تمام آن اشاره به احمد بود و اینکه من امام هم راضی به رضای خداوند هستم و هم در پیروزی خیر است وهم در شکست و عقب نشینی،وشما تلاش خود را کردید . سردار حاج قاسم سلیمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

 جزایر مجنون را گرفته بودند                                   پشت سرشان تا سی کیلومتر خشکی بود. انگشتش قطع شده بود .درگیری ها که کم تر شد کمی نمک را در یک کاسه آب ریخت وانگشتش راگذاشت توی آب نمک. می گفت هم عفونت نمی کند هم خونش بند می آید.خوب دارو هم کم بود. از همرزمان شهید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  شهيد كاظمي                                                                         بر خلاف برخي ديگر كه حال يا به دليل روحيه نظامي گري يا به دليل خصلت هاي ذاتي چندان با نيروهاي تحت امر گرم نمي گيرند، بسيار صميمي و متواضع بود. علاوه بر اين بر تماس فرمانده با بدنه سازمان به صورت نزديك تاكید خاصي داشت به گونه اي كه در مدت حدود ۴ ماه به 100 رده نيروي زميني سركشي كرده بود. حتی با پرسنل وظیفه هم بسیار گرم می گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی  خیلی در خانه کمک کار بود                                           به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت.درخانه هم جارو کردن و مرتب کردن با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.   فرزند شهید

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی 

در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد           که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است. محمد مهدی کاظمی فرزند شهید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

  نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي و بچه های رزمنده نجف آبادی در آن برجسته شدند، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود....  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

 شهيد كاظمي بر خلاف برخي ديگر كه يا به دليل روحيه نظامي گري يا به دليل خصلت هاي ذاتي چندان با نيروهاي تحت امر گرم نمي گيرند، بسيار صميمي و متواضع بود.علاوه بر اين بر تماس فرمانده با بدنه سازمان به صورت نزديك تاكید خاصي داشت به گونه اي كه در مدت حدود ۴ ماه در مسئولیت فرملندهی نیروی زمینی سپاه  به 100 رده نيروي زميني سركشي كرده بود.حتی با پرسنل وظیفه هم بسیار گرم می گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی 

بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت.                 همیشه می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم و سوره جمعه را می خواندیم.محمد مهدی کاظمی فرزند شهید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

 بابا همیشه می گفت من را حتما کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید.می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود.   فرزند شهید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی وقتي قرارشدكه سرداركاظمي براي سركشي به يگان بيايند فرمانده يگان به علت عدم شناخت تصور مي كرد كه تاكيد ايشان بيشتر بر نظم و انضباط سازماني و ظاهري و خصوصيت هاي نظامي است.به همين جهت دستوراتي در اين  راستا صادر كرده بود تاكيد مي كرد كه در روز بازرسي نيروها از نظر وضع ظاهري مرتب و منظم باشند.وقتي شهيد كاظمي تشریف آوردندتمام تصورات قبلي رنگ باخت.چون از همان ابتدا با همه گروه استقبال كننده با گرمي زياد دست دادو سلام و احوالپرسي مي كرد و براي صميميت بيشتر با نگاه به اتيكت نيروها اسمشان را مي خواند و با اسم طرف را موردخطاب قرار مي داد و احوالپرسي مي كرد.چهره نوراني او در شعاع تواضع مثال زدنيش تلالو خاصي پيدا كرده بود.در ميدان صبح گاه هنگام سان ديدن با دست و صورت و لبخند ابراز علاقه مي كرد.موقع سخنراني هم بر خلاف تصورات درباره لزوم تقويت بعد معنويت و روحيه معنوي نيروها و كار فرهنگي كرد و بر لزوم همراهي آمادگي نظامي و معنوي تاكيد كرد.در حين سخنراني هم بسيار صميمي و دوست داشتني سخن مي گفت.بعد هم در بازديدها هم همين گونه عمل مي كرد.بعد از بازديد همه نيروها شيفته رفتار و مرام اين فرمانده بزرگ شده بودند و به ايشان ابراز علاقه مي كردند.تا اين كه گذشت و روز دوشنبه خبر شهادت ايشان در پادگان پيچيد و بي اغراق همه نيروها در جو بهت و اندوه فرو برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی وآقا روز عید قربان که حضرت آقا آمدند در مسجد دانشگاه          بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون،سردار سلیمانی ازشان یک انگشتر گرفت و یک عبای آقا را.به آقا گفت آن انگشترتان را بدهید که خیلی باش نماز شب خوانده اید.وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر.عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود.آن را روی عبا پخش کرد.خانواده شهید خرازی هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهید خرازی سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت کربلا را در قبر شهید خرازی هم بریزند.بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا.عبا را دور بابا پیچیدند و ... تمام شد!   محمد مهدی کاظمی فرزند شهید 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

  از اولین افرادی بود که پس از زلزله بم وارد بم شد 

هرسیزده دقیقه یک هواپیما یا هلی کوپتر می رفت یا می آمد تمام ناوگان نیروی هوایی سپاه را در اولین فرصت وزمان پس از وقع زلزله بم بسیج کرد.ده شبانه روز نخوابید تا سی هزار مجروع را از بم خارج کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

  با عجله ماشين را روشن كرد                                                         هوا خيلي سرد بود. هنوز ماشين گرم نشده، سوار شد و حركت كرد. از يك طرف دير شده بود و اصلا راضي نبود حاج‌احمد و بقيه دوستانش معطل بمانند و از طرف ديگر، ناراحت بود كه چرا با عجله از مهمانش خداحافظي كرده است. روح مهمان‌نوازش اصلا قانع نمي‌شد به اين سادگي از دوستانش جدا بشود. در همين افكار بود كه تلفن همراهش زنگ زد. شماره تلفن آذين‌پور روي صفحه تلفن حنيف، شماره خيلي قديمي و آشنايي بود:                                 

 آذين‌پور: سلام عليكم برادر، صبح به خير                                                                               حنيف: سلام آقاي آذين‌پور، چطوريد؟                                                                                       آذين‌پور: سردار كجاييد؟                                                                                                          حنيف: چي شده نكنه باز هم سفر لغو شده؟                                                                            آذين‌پور: نه بابا ما داريم سوار مي‌شيم.                                                                                     حنيف: تا چند دقيقه ديگه مي‌رسم، نزديكم.                                                                       آذين‌پور: سردار كاظمي مي‌فرمايند به حنيف بگيد ما رفتيم. از مهرآباد بليت تهيه كن و بيا اروميه.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

  روز تاسوعا بود

رسیدم سخنرانی تمام شده بود وروضه حضرت عباس(ع) تازه شروع شده بود، دنبال جایی برای نشستن می گشتم همه داشتند گریه می کردند ودر حال وهوای خودشان بودند،جلو نرفتم همان دم در نشستم جای خوبی نبود!وقتی که مراسم تمام شد دیدم حاج احمد کاظمی کنارم نشسته با پای برهنه ولباس خاکی ، دم درب وآخرین صف مجلس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |