|
|
|
||||
|
همزمان با ایام ولادت با سعادت حضرت امام رضا علیه السلام
مراسم هیات فاطمیون موسسه شهید کاظمی برگزار مي گردد زمان : جمعه ۲۲/۸/۱۳۸۸ ساعت ۱۵ همراه با نماز جماعت مغرب وعشاء مکان : نجف آباد - خيابان فردوسي كوي شهيد نجفيان پلاك۲۰ موسسه شهيد كاظمي سخنران : حضرت حجت الاسلام والمسلمین انجوی نژاد از شیراز
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همزمان با شهادت صادق آل محمد علیه السلام
مراسم سوگواری واولین گردهمایی کلیه اعضاء موسسه شهید کاظمی برگزار مي گردد زمان : پنجشنبه ۲۳/۷/۱۳۸۸ ساعت ۱۵ همراه با نماز جماعت مغرب وعشاء مکان : نجف آباد - خيابان فردوسي كوي شهيد نجفيان پلاك۲۰ موسسه شهيد كاظمي سخنران : استاد رضائیان
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همزمان با ليالي قدر وشهادت حضرت اميرالمومنين علي (ع)
مراسم احيا وشب زنده داري وعزادري برگزار مي گردد زمان : پنجشنبه ۱۹/۶/۱۳۸۸ مصادف با شب ۲۱ مبارك رمضان ساعت ۲۴ تا ۴ صبح مکان : نجف آباد - خيابان فردوسي كوي شهيد نجفيان پلاك۲۰ موسسه شهيد كاظمي سخنران : يادگار ۸ سال دفاع مقدس دبير ستاد مركزي راهيان نور برادر يكتا
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حاجی خوش به سعادتت!!! رفتی پیش رفقات...رفتی و ماندی شدی!!!...حاجی از اونجا بگو برام... چه خبره؟کیا به استقبالت اومدن؟...راستشو بگو کی کار پروازت رو جور کرد؟نمیشه سفارش من رو هم پیشش بکنی؟بهش بگو یکی جا مونده از پرواز، یکی از جنس خودتون،بگو یه پرواز هم برای من جور کنه تا بیام پیشتون...آخه من اینجا می ترسم...من اینجا غریبم،خیلی غریب!!!با هیچ کس نمیتونم از ته دل درد دل کنم زبون این آدمهابا من یکی نیست... حاجی من تاحالا نامه ننوشتم.خیلی حرف دارم باهات ولی نمی خوام نامم رو طولانی کنم آخه تو تازه رسیدی اونجا...سرت خیلی شلوغه...برای همین نمی خوام زیاد وقتت رو بگیرم فقط می خواستم بهت بگم به یادت..به یادتون!هستم همیشه تاابد!!! سلام من روبه مهدی...حمید..سید...عباس...ابراهیم و ...برسون بهشون بگو خیلی نامردن،بپرس چی کار کردم که جوابم رونمی دن؟!... خلاصه اینکه دلم برای همتون تنگ شده...خیلی تنگ شده!!! این شعر رو هم براشون بخون بگو من روزی صد بار این شعر رو برای خودم می خونم تا جوابم روبدن: در فراق دوستان دیگر زما چیزی نماند هر که رفت از هستی ما پاره ای باخویش برد برام دعا کن،به بچه هاهم بگو برام دعا کنن... خداحافظی می کنم چون دوستت دارم،چون می خوام خدا حفظت کنه...نمی خوام از دستت بدم ... خداحافظ دلاور! یازهرا!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و ولادت با سعادت حضرت ولی الله الاعظم (ع) مراسم هیات فاطمیون برگزار می گردد. زمان : جمعه ۲۳/۵/۱۳۸۸ مکان : جنت الشهداء نجف آباد راس ساعت ۱۸ سخنران : حضرت حجت الاسلام والمسلمین شهاب مرادی (مشاور جوان و خانواده)
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و ولادت با سعادت حضرت علی (ع) مراسم هیات فاطمیون برگزار می گردد. زمان : جمعه ۱۹/۴/۱۳۸۸ مکان : جنت الشهداء نجف آباد راس ساعت ۱۸ سخنران : حضرت حجت الاسلام والمسلمین دهنوی (مشاور جوان و خانواده)
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تيپ امام حسين(ع) وتيپ نجف اشرف براي ديده باني در منطقه خرمشهر دكلي مشترك نزديك دارخوين داشتند. يكي از روزهاي نزديك به عمليات بيت المقدس كه در حال سازماندهي وبرگزاري مانور بوديم، من واحمد كاظمي براي بررسي منطقه و ديده باني به سمت دارخوين رفتيم. احمد از من خواست به بالاي دكل بروم وگزارشي از وضعيت دشمن در منطقه ارائه دهم. زماني كه به بالاي دكل رسيدم، احمد كاظمي از من پرسيد چه مي بيني؟ ومن كه بهت زده بودم، گفتم: يك دشت پر از تانك و او گفت:غصه نخور ما هم تانك داريم ! من خواستم تا تعداد تانكهاي خودي را بدانم واحمد گفت : 10 – 12 تا تانك داريم ومن در دل گفتم: يك تيپ زرهي با 10-12 تا تانك در مقابل چند لشكر مكانيزه دشمن با صدها تانك ويك شهر در دست دشمن! برادر يوسف وند
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
...ميدانم که از تو بايد بخواهم مرا در رکاب امام زمان (عج) قرار دهي ... شهید صیاد شیرازی
بمناسبــت بزرگداشت شهادت امیرسپهبدصیاد شیرازی مراسم هیات فاطمیون موسسه سر لشکر شهیدکاظمی برگزار می گردد مکان : جنت الشهداء نجف آباد زمان : جمعه مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۸
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حاجی حواسش به همه چیز بود
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در مکانی (ستاد لشکر 8 نجف اشرف) که هرسال دهه محرم مراسم داشتند چند تا از همسایه ها مسیحـــی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم روضه امام حسین (ع) را بگیرند، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها،و بعد شام غریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش ميرسيد، مينوشت. حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را ميشنيد که ما فکر ميکرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد ميگفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشتهها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئلهاي داشت يا نکتهاي به ذهنش نميرسيد، سراغ دفترچهميرفت و آن را پيدا ميکرد.حتي اگر در حين صحبتهاي فردي مطلبي توجهاش را جلب ميکرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه . خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود . بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي ديرتر هم مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه . من مي رفتم در يک اتاقي و مشغول به درس خواندن می شدم . بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و چرتي مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه ، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود ، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
من حرفي نداشتم که به پدرم نگفته باشم . هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم . تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و قاطع برخورد مي کنند . بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بود. وقتي رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چيست ! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود روی زمین . سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه . بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام . هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصياتش اين بوده و چه طوري شهيد شده است . بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به خودش برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند . سعيد به شوخی به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوند! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا به اين حرف سعيدخيلي خنديد . البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هایش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به او گفته بود:«مواظب خودت باش!» پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک « چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
مي گفت : " آن بسيجي که در دوران جنگ اسم ما را مي شنيد ، مثلاً مي شنيد ، فردي به نام احمد کاظمي هست و رزمنده اي است ، افتخار مي کرد که يک چنين فردي فرمانده ي اوست . وقتي به شهادت مي رسيد و پرده ها از جلوي چشمش کنار مي رود ، نکند باطن ما جوري باشد که بگويد : عجب ! من به چه کسي افتخارمي کردم ، اين فرد اينچنين آدمي بود ولي خودش را پشت چهره ي ظاهر سازش مخفي کرده بود . خدا نکند چنين باشيم ."
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد ، بصره را از دست داديم و فقط جزاير براي ما باقي ماند ، حضرت امام (ره) اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي ، شهيد باكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم . از همه مهمتر و حساس تر به دليل وجود چاههاي نفت پدغربي بودكه مانند ابر انبوه گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن ميباريد . شهيد كاظمي در آن موقعيت،مقاومت بي سابقهاي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي ، سياه و دودي بود و چند شبانه روز نخوابيده بود . وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام (ره) را به من گفتيد، ديگر نفهميدم چه شد، بچهها را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم. دکتر محسن رضایی
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد . وی در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در مقطع دکترا نشد. از توصیه های همیشگی ایشان به فرزندانش و جوانان جدیت در تحصیل بود.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
شهید کاظمی همیشه یاد آوری می کردند عهد وپیمانی را که با خدا بستیم و وارد سپاه شدیم وقتي بعضي از دوستانش به دليل مشكلات جسمي يا گذشت سن زياد، دنبال بازنشستگي بودند ، در جلسات به آنها مي گفت : "فكر اینکه من چند ماه و فلاني چند ماه ديگر بازنشسته مي شود ، را از سربيرون کنيد . قبرتان را بايد در همين پادگان ها بكنيد . ما اگر مي خواهيم در اين زمانه صاحب نقش باشيم ، بايد در صحنه بمانيم ، بايد سرزنده و فعال و جوان باشيم . اين حرفها را كنار بگذاريد" .
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
حسین حسین رشید : حسین جان ببین ، ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟ رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟ حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟ رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟ احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟ رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!! احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟ رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟ باشه احمد همین الان... همی الان. رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!! رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟ احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ... رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟ احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا . رشید رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟ احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟ رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟ احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟ خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم . رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟ احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟ رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن. احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم. رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد.... احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی. نوار بی سیم پیاده سازی شده لحظه فتح خرمشهر درعملیات بیت المقدس
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط شهیــدگمنــام
|
|
|||||
|
|||||