تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی
شهید کاظمی

به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد                 آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟ 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیاز اقدامات شهيد كاظمي در نيروي هوايي                                          جمع آوری برجك‌هاي نگهباني مشرف به منازل مردم بود که استفاده امنیتی قابل ملاحظه ای هم نداشتند، وی می گفت ما نباید هیچ گونه مزاحمتی را برای مردم فراهم سازیم.شهید کاظمی زماني هم كه به محيط‌هاي نظامي وارد مي‌شد ابتدا به سربازان سركشي مي‌كرد و ضمن بررسي مسايل و مشكلات آنها سؤالاتي از سربازان مي‌پرسيد كه شايد به ذهن هیچ یک از مسئولین آن مجموعه نمی رسید وی اول به امور سربازان رسيدگي مي‌كرد بعد فرماندهان. يك بار به شهيد كاظمي گله كردم كه به ما هم برسيد، گفت: سربازان در دست ما امانت هستند.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش مي‌رسيد، مي‌نوشت.

حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را مي‌شنيد که ما فکر مي‌کرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد مي‌گفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشته‌ها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئله‌اي داشت يا نکته‌اي به ذهنش نمي‌رسيد، سراغ دفترچه‌مي‌رفت و آن را پيدا مي‌کرد.حتي اگر در حين صحبت‌هاي فردي مطلبي توجه‌اش را جلب مي‌کرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهیدکاظمی

دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود

و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه . خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود . بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي ديرتر هم مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه . من مي رفتم در يک اتاقي و مشغول به درس خواندن می شدم . بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و چرتي مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه ، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود ، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

من حرفي نداشتم که به پدرم نگفته باشم .

هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم . تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و قاطع برخورد مي کنند . بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بود.

وقتي رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چيست ! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود روی زمین . سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه . بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام . هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصياتش اين بوده و چه طوري شهيد شده است . بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به خودش برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند . سعيد به شوخی به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوند! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا به اين حرف سعيدخيلي خنديد . البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هایش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به او گفته بود:«مواظب خودت باش!» پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک « چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

مي گفت :

 " آن بسيجي که در دوران جنگ اسم ما را مي شنيد ، مثلاً مي شنيد ، فردي به نام  احمد کاظمي هست و رزمنده اي است ، افتخار مي کرد که يک چنين فردي  فرمانده ي اوست . وقتي به شهادت مي رسيد و پرده ها از جلوي چشمش کنار مي رود ، نکند باطن ما جوري باشد که بگويد : عجب ! من به چه کسي افتخارمي کردم ، اين فرد اينچنين آدمي بود ولي خودش را پشت چهره ي ظاهر سازش مخفي کرده بود . خدا نکند چنين باشيم ."

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهیدکاظمی

بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد ، بصره را از دست داديم

و فقط جزاير براي ما باقي ماند ، حضرت امام (ره) اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي ، شهيد باكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم . از همه مهمتر و حساس تر به دليل وجود چاه‌ها‌ي نفت پدغربي بودكه مانند ابر انبوه گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن مي‌باريد . شهيد كاظمي در آن موقعيت،مقاومت بي سابقه‌اي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي ، سياه و دودي بود و چند شبانه روز  نخوابيده بود . وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام (ره) را به من گفتيد، ديگر نفهميدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم.                                     دکتر محسن رضایی

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ

با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد . وی در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در مقطع دکترا نشد. از توصیه های همیشگی ایشان به فرزندانش و جوانان جدیت در تحصیل بود.

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

شهید کاظمی همیشه یاد آوری می کردند عهد وپیمانی را که با خدا بسیتیم و وارد سپاه شدیم

وقتي بعضي از دوستانش به دليل مشكلات جسمي يا گذشت سن زياد، دنبال بازنشستگي بودند ، در جلسات به آنها مي گفت :

"فكر اینکه من چند ماه و فلاني چند ماه ديگر بازنشسته مي شود ، را از سربيرون کنيد . قبرتان را بايد در همين پادگان ها بكنيد . ما اگر مي خواهيم در اين زمانه صاحب نقش باشيم ، بايد در صحنه بمانيم ، بايد سرزنده و فعال و جوان باشيم . اين حرفها را كنار بگذاريد" .

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهیدکاظمی

حسین حسین  رشید : حسین جان ببین ،‌ ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟

رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟

حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟

رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟

احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟

رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!!

احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟

رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟

باشه احمد همین الان... همی الان.

رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!

رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟

احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ...

رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟

احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا .

رشید  رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟

احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟

رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟

احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟  خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم .

رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟

احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟

رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن.

احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم.

رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد....

احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی.                 

                                                                            

                                                     نوار بی سیم پیاده سازی شده لحظه فتح خرمشهر درعملیات بیت المقدس

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر تاریخی است

كه در ذهن مردم تا ابد می‌ماند. ممكن است فتح‌المبین از ذهنشان برود، شكست حصر آبادان برود، حتی فتح فاو ، حتی والفجر 10 ولی خرمشهر فراموش شدنی نیست. ما قرعه هم نزدیم بین این بیست نفر فرمانده لشكر، ولی اوضاع كل عملیات این طور رقم خورد كه حسین و احمد رفتند در شهر،یعنی در حقیقت كلید فتح این شهر را خدا به احمد و حسین داد و این دو فاتح خرمشهر بودند. روز 2 خرداد حمله صورت گرفت و من ساعت 10 صبح یادم است كه تماس گرفتم با شهید احمد كاظمی و به ما گفت خرمشهر آزاد شد و به آقای رضایی بگو ، من رفتم پیش احمد كاظمی در خرمشهر و داخل خانه‌ها و دیدیم دشمن از آنجا رفته است و گروه گروه در حال تسلیم شدن هستند و ساعت 5/3 بعدازظهر این پیروزی اعلام شد.

این دو بزرگوار فاتح خرمشهر بودند یكی احمد کاظمی یكی حسین خرازی. تا زمانی كه حسین زنده بود هرگز نگفت و تا زمانی كه احمد هم زنده بود هرگز بیان نكرد.          سردار غلامعلی رشید

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

درعمليات  «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر

لشكر ايشان در مرحله نخست عمليات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم ، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول داده‌ایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می‌توانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت‌المقدس را شروع کرده بودیم. شهید کاظمی توانست با كمك شهيدخرازي آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهد. ايشان نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و  حسین بودند.و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.     سردار سردارحاج قاسم سلیمانی

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته شد ، حداقل تیتر همه روزنامه های ما این جمله باشد که : 

                        " فاتح خرمشهرشهید شد"

همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، هنر ودر هر چیزی ، از بین ما می رود و فوت می کنـد ما بلا فاصله تیتـر می زنیم برایش که مثلا  "پدر علم ریاضی" ایران از دنیا رفت . فکر می کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران داشت با حقی که دیگر اندیشمندان مختلفی که مورد تجلیل هستند و به حق هم باید مورد تجلیل باشند، کمتر نباشد و شاید هم در ابعادی بیشتر باشد. یعنی خیلی ها باید خودشان را مدیون شهید کاظمی بدانند.حقیقتا اگر بخواهیم حاج احمد را تشریح بکنیم باید برگردیم به جنگ . از جمله کسانی که غریب بود شهید کاظمی بود، شهید کاظمی محور چند تا فتح بزرگ بود . در جنگ می توانیم بگوئیم که شاه کلید این فتوحات او بود . یکی از برجستگی های شهید کاظمی هم همین بود. یعنی اگر گفته بشود زیرک ترین فرمانده ما در جنگ احمد بود؛ حتما سخنی به گزاف گفته نشده و احمد به این معنا زیرک بود که با تدبیر ترین بود...          سردار حاج قاسم سلیمانی

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

دشمن آتش سختی می ریخت

هلی کوپترها راکت می زدند ، هواپیماها بمب می ریختند ، توپخانه هایشان مرتب شلیک می کرد . خمپاره های آنها هم به کار بود.خلاصه آتش بود که از هر سو می ریخت . حاجی یکباره پشت بی سیم شروع به صحبت کرد . بدون رمز خیلی صریح و مرتب می گفت فلان نیروها از فلان جا بروند در نقطه فلان و اتفاقا محل را هم دقیق مشخص می کرد. متعجب شده بودیم! ولی وقتی می شنیدیم اسامی به کار برده از افراد و مشخصات نیروهاهمه صوری است تازه فهمیدیم که چه می کند ، چون هر بار که گرای اشتباه به دشمن می داد ، خیلی سریع نیرو ها را در نقطه ای دیگر مستقر می کرد واین قدر این کار را تکرار کرد تا بسیاری از تلاشهای دشمن به هدر رفته وبچه ها از آتش آنها در امان ماندند. و دشمن به خیال خودش بسیاری از گردانهای ما را نابود کرد . جالب اینجا بود که حاجی می دانست گفته هایش توسط دشمن شنود می شوند و مخصوصا به دشمن گرای اشتباه می داد.این کار حاجی واقعا یک تاکتیک منحصر به فرد بود که آدم اول احساس می کرد او در اشتباه است و بعد از آن متوجه می شد که او چقدر زیرک و با هوش است.

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

عملیات رمضان در پنج مرحله انجام شد

یکی از کارهای جالب حاجی در این عملیات ، شکار تانکهای دشمن بود. چون دشمن به لحاظ رزمی بسیار قوی بود وبه لحاظ عددی بر ما برتری داشت . حاجی قبل از حمله نهایی ، در رزم شبانه جداگانه ای به همراه بچه ها به پشت نیروهای دشمن رفته و دستور دادکه فقط به شکار تانک های آنها بپردازند ، که بچه ها توانستند حدود 700 الی 800 تانک دشمن را منهدم کنند و باعث تضعیف تجهیزات و روحیه دشمن شوند و یکی از دلایل پیروزی عملیات همین ابتکار حاجی بود.

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

در  عملیاتی که بر علیه منافقین داشتیم

 شهید کاظمی با نیروهای خط شکن وارد خاک عراق شده بود و طبق معمول خود او با اینکه فرمانده عملیات بود در خط مقدم و پیشاپیش رزمندگان بود.قرار شد منطقه ای را با موشک هدف قرار دهیم ،  موشکها را آماده کرده بودیم ، سوخت زده و با سیستم ، برنامه ریزی نموده بودیم ، موشکها از موشکهای مدرن نقطه زن بودند.شهید کاظمی از عمق خاک عراق تماس گرفتند که آماده اید ؟ گفتم : بله ! گفت موشکها چقدرمی ارزند ؟ گفتم مگر می خواهید بخرید ؟ گفت بگو چقدر ارزش دارند؟گفتم مثلا شش هزار دلار گفت : نزنید این منافقین اینقدرها ارزش ندارند! ونیازی به صرف هزینه بالا نیست با تلاش بچه ها نابودشان می کنیم و نیازی به زدن موشک نیست.

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

شهید کاظمی در عمليات والفجر 10 مرا صدا زد و گفت :

ببين براي نیرویی که مي‌خواهد بجنگد، اين غذا را آماده کرده‌اند. امشب اين مسئول تدارکات را مي‌بري پياده‌روي ارتفاعات بالامبو تا بفهمد غذايي را که بايد نيروها بخورند،چيست و متوجه شود بچه‌ها چه مقدار کالري انرژي بايد مصرف کنند.ابتدا فکر کردم شوخي مي‌کند، اما حاجي نسبت به رزمند‌ه‌ها و وضعيتشان خيلي حساس بود. صبح روز بعد از عمليات هم اولين سؤالي که از ما پرسيد اين بود : آيا مجروحان را بردند ، غذا به همه رسيد. اگر يکي از مجروحان به عقبه انتقال داده نمي‌شد، احمد شخصاً مسئله را پيگيري مي‌کرد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

بعد از شهادت سرتيپ بيگدلي با همسر ايشان مصاحبه کردم

ايشان فرمودند:شهيد بيگدلي قبل از شهادت خواب ديده بود حضرت امام (ره) ازمن قدرداني به عمل آورده و براي تشويقم دو عدد عبا را هديه داده است.يکي براي خودش و ديگري براي سردارکاظمي.بعد از انجام اين مصاحبه نمي‌دانستم اين مطلب را چاپ کنم يا نه. چون سردار کاظمي خيلي تأکيد داشت مطلبي در مورد ايشان چاپ نشود اما بر حسب اتفاق فراموش کردم از سردار اجازه بگيرم و مطلب چاپ شد. چند روز بعد از دفتر فرماندهي مرا احضار کردند. چهره حاج احمد در هم و ناراحت بود. او با عتاب اشاره به مجله کرد و گفت:اين چه کاري بود که کرديد؟با چه استدلالي فکر کرديد اين مطلب مناسب چاپ است؟ با شرمندگي پاسخ دادم به دو دليل:‌ اول اينکه مطلب دروغي را چاپ نکرده‌ام؛دوم اينکه حرف يک همسر شهيد را نقل کرده و يادي از شهيد شده است. سردار ادامه داد :اما شما بايد از من اجازه مي‌گرفتيد. ولي ديگر مجال اجازه گرفتن نبود فقط گفتم:آماده تنبيه هستم.اما حاج احمد گفت:تنبيهي در کار نيست فقط بدان من از اين مسئله هرگز راضي نبوده و نيستم.يک سال بعد حاجي شهيد شد و وقتي مي‌خواستند پيکر ايشان را داخل قبر بگذارند ابتدا عبايي را دور ايشان پيچاندند. پرسيدم:قضيه اين عبا چيست؟ دوستان گفتند:«اين عباي مقام معظم رهبري است که سردار سلیمانی جهت تبرک از حضرت آقا گرفته اند ».

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

... بايد يادآور شوم که اول از شهدا غافل نشويد

شما که برادران پيش‌کسوت سپاه هستيد و مي‌دانيد که شهدا حقيقتاً در جمع ما هستند و در اين مورد شکي نکنيد.آنها زنده‌اند و با ما زندگي مي‌کنند... يکي از موضوعات اصلي ما در نيروي زميني ايمان است... اين چيزي است که رهبر معظم انقلاب به من تأکيد فرمودند و من از شما مي‌خواهم معنويت در نيروي زميني و ما بر اين موضوع پافشاري شديد خواهيم کرد... اگر ما مي‌خواهيم رزمنده و پاسدار باشيم، بايد راهي را که شهداي ما رفته‌اند، ادامه دهيم. يکي از شاخص‌هاي بزرگ اين راه که راه معنويت است، معامله کردن با خداست...مگر ما همان بچه‌هايي نيستيم که در ديوار سنگرها مي‌نوشتيم مشق و تکليف ما را امام حسين (ع) مشخص کرده است. امروز هم مشق ما را رهبر و مولاي ما تعيين کرده است و هيچ افتخاري از اين بالاتر نيست و ما اگر بخواهيم عشقمان را به آقا نشان دهيم، بايد تا سالم هستيم و فکر داريم کار کنيم.

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

احمد اخلاق عجيبي داشت 

 از احوال سربازها ، ‌از جاي خوابشان، و از خوراکشان می پرسید، اين روحیات دیگر مال حالا نيست؛ در جبهه هم همين طور بود.اعتقاد داشت هر که در خط جبهه جلوتر است، غذايش بايد بهتر از کسي باشد که عقب‌تر می باشد. سنگر مستحکم مال خط مقدم بود، نه مال پشت جبهه. غذاي مطلوب از نظر احمد مال خط مقدمی ها بود. يادم هست يک روز با هم رفتيم کلينيک محل کارشان، من مشکلي داشتم، ايشان هم بايد همراه من مي‌آمد. براي اين که برويم دکتر، و درمان بکنيم. اتفاقي برخورد به يک جانباز، جانبازي به همراه همسرش از شمال آمده بودند. همان جا ايستاد و شروع کرد با اين جانباز حرف زدن ؛ بعد رهايش نکرد سوار شان کرد و برد هتل، و کسي را موظف کرد که روز بعد درمانش را پيگيري کند؛ و مشکلاتش را حل کند. جالب اين که اين جانباز نه متعلّق به لشگر 8 نجف‌اشرف بود و نه نيروي هوايي.احمد فوق‌العاده به اين موضوع اهميت مي‌داد که آيا خدا از کارهایش راضي هست یا نه؟

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 عمليات کربلاي 5 بود .                                                                     صبح هنوز آفتاب نزده ، رفتم خط براي پيگيري کارهايم که يک مرتبه دو نفر را سوار بر موتور ديدم. جلوتر که رفتم ديدم حاج‌احمد است؛ آمده بود تا اوضاع خط را بررسي کند. منطقه‌اي که خيلي از جاهايش هنوز سامان نگرفته و ناامن بود. کاظمي برعکس فرماندهان همه جاي دنيا که دستور مي‌دادند برويد،‌ بياييد، و خود در جاي امني مي‌نشستند؛ نبود، خودش در خط اول مي‌ايستاد و وقتي فرمان حرکت مي داد، همه با سر مي‌رفتند. از دور که به فرماندهي احمد نگاه مي‌کردي، با خود مي‌گفتي اين ديگر کيست چقدر جدي و باصلابت است اما وقتي نزديک مي‌شدي، احمد را پر از احساس و مهر و محبّت مي‌ديدي. او به واقع فرمانده‌اي کوشا، مهربان و باصلابت بود.     

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

شهید کاظمی یگانی تشکیل داده بود به نام یگان شهید محزونیه

آنها وظیفه داشتند تمامی افراد بی بضاعت و یا کم در آمد که سرپرست خانواده بودند و یا پدر شان فوت کرده بود را در رده های مختلف لشکر شناسایی کنند ، و پس از تقسیم وظایف به این افراد بیشتر رسیدگی کنند تابتوانند ساعاتی از هفته یا ماه را در خدمت خانواده هایشان باشند و اگر هم گوسفندی قربانی  می شد.گوشت آن اول میان این خانواده ها تقسیم می شد.حاج احمدبصورت کاملا محرمانه وبطوری که شئونات افراد لحاظ شود به نیروهای ضعیف تر کمک می کردند.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

شهید کاظمی با اسرای جنگی با رافت اسلامی برخورد می کردند

و اگر توانمندی خاصی در اسیری می دیدند به او بها می دادند.در لشکر حدود چهل ، پنجاه تا نیروی متخصص عراقی فعالیت می کردند ، بعنوان مثال یک متخصص تانک اسیر شد .وقتی عطوفت ومهربانی حاجی را دید درخواست کرد در لشکر بماند و حاجی او را نگه داشت ، از تخصصش استفاده می شد تا اینکه شهید شد. اسیر دیگری هم بود به نام عبدالله که یک انقلابی عراقی شد.مدتی هم محافظ آیت الله حکیم بود.حتی با بعثی ها درگیر شد.حاجی به همه به چشم انسان نگاه می کرد و درون آدمها را می دید نه ظاهرآنها را . این نحوه برخورد و استفاده از توان آنهاتوسط سردار کاظمی انسان را به یاد اسرای جنگی در زمان پیامبر می انداخت .

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

 

 

رفته بودیم پمپ بنزین ، بنزین بزنیم ، عجله داشتیم

پیرمردی آنجا کفش واکس می زد،در حال سوخت گیری بودیم که شهید کاظمی پیش او رفته بود و کفشهایش را واکس زده بود و با رویی گشاده به ما گفت بروید کفش هایتان را واکس بزنید به حساب من،گفتیم سردار دیر می شود فرمودند این پیرمرد برای کسب روزی حلال اینجا نشسته است. و ما باید با این کارمان کمکش کنیم.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد

 و من هم اطاعت امر نمودم ، سردار با ناراحتی گفت تو چه فرمانده قرارگاهی هستی ، یک درخت گردو در پادگان شکسته است همین امروز پیدایش می کنی و دلیل شکسته شدنش و عاملش را شناسایی و گزارش می دهی ، تا مشخص شدن این موضوع هیچ کس حق خروج از پادگان را ندارد . همه نیروهایم را بسیج کردم . اما پیدا نشد . با مراجعه به آجودان سردار ایشان هم حاظر به راهنمایی نشدند ! دوباره پادگان را زیرو رو کردیم تا اینکه کامیونی را دیدم که یک طرفش شسته شده و طرف دیگرش کثیف است ، همین جا بود که شک کردم ، وقتی از اطاق آن بالا رفتم  درخت شکسته شده را مشاهده نمودم ، راننده را پیدا کردم ودلیل این موضوع را جویا شدم ، گفت یک طرف کامیون را شستیم و در حال عقب جلو کردن برای شستن طرف دیگر بودیم که ماشین به درخت خورد و شکست و ما هم ازترس این تخلف ، از شستن طرف دیگر منصرف شده و درخت را عقب کامیون گذاشتیم تا بی سر و صدا از پادگان خارج کرده و سپس بقیه ماشین را بشوئیم ، موضوع به حاج احمد گزارش شد و ایشان دستور دادند فرد خاطی به ارومیه معرفی شود ، سپس تذکراتی دادند مبنی بر اینکه یک فرمانده باید به تمام حرکات حوزه مسئولیتش آگاه باشد و هیچ چیزی از نظرش مخفی نماند، وهیچ گونه تخلفی در حوزه مسئولیتی بنده از هیچ شخصی پذیرفته نیست حتی اگر بر اثر سهل انگاری باشد ، همچنین متذکر شدند تمام ما پاسدارها باید الگو باشیم وح تی از شکسته شدن یک درخت ناراحت شویم و... سپس با ضمانت یکی ازمعتمدین ، شهید کاظمی فرد خاطی به دلیل اینکه خطایش عمدی نبود و از سر بی توجهی بود بخشیده شد وتبعید نشدند.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

از دفتر فرماندهی زنگ زدند که سردار کاظمی با شما کار دارد ،

سریعا رفتم پیششان ، با تبسم و جدیت همیشگی گفت تو که مسئول قرارگاه لشکر و پادگان عاشورا هستی ، فکر می کنی توی پادگان چه چیزهایی است که خارج از یک سازمان نظامی می باشد ؟ سریعا بررسی کن ونتیجه را به من گزارش بده ! با اینکه از این سئوال تعجب کرده بودم چند روزی بررسی دقیق نمودم ، تمام پادگان را زیرو رو کردم ، چون امر ، امر سردار کاظمی بود و من هم قلبا به ایشان علاقه شدیدی داشتم. اما نتیجه ای نداد ، به آجودان ویژه حاجی مراجعه کردم وگفتم واقعا کلافه شده ام نمی دانم موضوع چیست، نمی شود یک راهنمایی برایم بگیرید، پس از یکی دو روز آجودان یک راهنمایی به من کرد وگفت ظاهرا موردی که سردار مد نظرشان است فلان منطقه پادگان می باشد، خود را به آن جا رساندم پس از بررسی دقیق متوجه شدم یک کلاغ بر روی درخت لانه گذاشته است ، با اینکه مطمئن نبودم که پاسخ سئوال همین است اما به ایشان مراجعه کرده و موضوع کلاغ را گفتم، ایشان احسنت گفتند . سپس با خنده فرمودند فرمانده قرارگاه و پادگان باید از تمام وقایع با خبر باشد واگر نداند که کلاغی به پادگانش آمده وای به حالش ، یک فرمانده باید به محیط تحت امرخود کاملا آگاه باشد.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

در لشکر 8 نجف اشرف تحت امرشهید کاظمی انجام وظیفه می نمودم،   با اینکه ازمسئولین لشکربودم اما شوخی کردنهای زیاد و گاه گاهی هم خراب کاری از خصوصیات ذاتی من بود ، همیشه این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود، که اگراین شیرین کاریها را حاج احمد فهمید و خواست با من برخورد کند چه کنم، چرا که حاجی درانجام کارها بسیار جدی بود.تا اینکه یک روز ازروی بی احتیاطی تخلفی از من سر زد ، با اینکه به رو نمی آوردم از ترس برخورد حاجی دست و پایم را گم کرده بودم و در فکر فرار از این ماجرا ، یکباره خود را درسنگر حاجی دیدم ! شهید کاظمی مرا سئوال پیچ می کرد و با جذبه غیر قابل توصیفش بازخواست. تا به ذهنم آمد کل ماجرا را منکر شوم ! خودم را به بی اطلاعی کامل زدم ، سردار زیرک بود و می فهمید که این برخوردم نیزاز جنس همان خراب کاریهااست ، من هم مثل پرنده دردام افتاده خودم را به در و دیوارمی زدم . تا اینکه یک دفعه قر آنی را که آنجا بود برداشتم و گفتم حاجی اگر باور نمی کنید بروم وضو بگیرم و به این قرآن قسم بخورم ، همین جا بود که حاج احمد کوتاه آمد و من خوشحال که نقشه ام نتیجه داد، حاج احمد تبسمی کرد و گفت عزیزمن ، اینهم از زرنگیته بعد هم کلی نصیحتم کرد، دیگر فهمیده بودم حاجی به این قسم حساس است واین شد ترفند همیشگی من جهت فرار از برخوردهای حاجی و پوشش کارهایم.تا این اواخر هر جا می دیدم با خنده می گفت فکر نکنی ما گول قسمهایت را می خوریما...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیغروب بود ، من همراه با سردار کاظمی

و جمعی از فرماندهان در منطقه کردستان عبور می کردیم ، حاج احمد یک دفعه ماشین را متوقف کرد ! وخودش پشت فرمان نشست ، مقداری که رانندگی کرد، درجه های خود را درآورد ! و درپاسخ ما تبسمی کرد و دلیل این اقدامش را اینگونه بیان نمود  " اگر دشمن ما را شناسایی و اسیر کرد می گویم من فقط یک راننده ام واینها از سران و فرماندهان سپاه هستند که درجه هایشان هم دلیلی بر این مدعاست ! و از آنها تشکرهم می کنم که شما را اسیر کردند ، می گویم حق و حقوق من را هم ازشان بگیرید با اینکه متاهلم وتمام وقت برایشان رانندگی می کنم نه حقوق خوبی به من می دهند ونه آرامش وآسایشی دارم".

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 
شهید کاظمی

حاج احمد کلامش را با همان استواری همیشگی ادامه داد :

( اینجاهمان جایی است که۳ماه پیش ما و عزیزانی که الان خانواده هایشان با ما هستند می جنگیدیم .دوستان و برادران عزیزی از ما همین جا روی همین خاکها در خون خود غلطیدند و شهید شدند ...)

زمزمه های آرام تبدیل شده بود به ناله های بلند ، حاجی هم گریه می کرد ، اشکها آرام آرام از روی گونه اش می چکید و ادامه داد ( ای کاش وساطت ما را هم کرده بودند ولی ضعف ما بوده یا وظیفه و تکلیف امروز ، الان ما مانده ایم و جنگ تمام شده است و باید حافظ این خونها بود.وظیفه الان خیلی سنگین تر از زمان جنگ است دیری نمی گذرد که...)جمع خانواده های فرماند هان شهید و فرمانده هان لشکر 8 نجف اشرف در خرمشهر بود.به گمانم این نقطه شروع سفرهای بازدید ازمناطق جنگی (راهیان نور)کشور شد.

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |