تبليغاتX
سـرلشکــر شهیــــد حـاج احمـــد کاظمــی

هيات فاطميونهمزمان با ایام ماه مبارک رجب

                                 و ولادت با سعادت حضرت علی (ع)

                         مراسم هیات فاطمیون برگزار می گردد.

زمان : جمعه ۱۹/۴/۱۳۸۸

مکان : جنت الشهداء نجف آباد راس ساعت ۱۸

سخنران : حضرت حجت الاسلام والمسلمین دهنوی (مشاور جوان و خانواده)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهيد كاظمياي برادران عزيز،مومن، مسلمان، خدا پرست وزير پرچم ولايت، ما بايد هميشه آماده مبارزه باشيم. اگر مبارزه از وجود ما گرفته بشود، ما مي ميريم، اگر مبارزه در چارچوب ما نباشد ما ديگر نمي توانيم به خودمان بگوييم كه جوان هاي اين مملكت هستيم، مبارزه جزو كارهاي ماست، حالا هر روز به گونه اي.مادر چاچوب انقلاب اسلامي قرار گرفته ايم، ما فرياد كشيده وگفته ايم كه ما خدا را مي خواهيم، ما با ضد خدا سر سازش نداريم ودست از اين شعار وعقيده، كه اساس حركت ما بوده، نمي توانيم برداريم. شما فقط اين موج راديو را تاب بدهيد! ببينيد چه قدر دشمن در گوشه وكنار دنيا براي مبارزه با ما خوابيده است! مگر اين ها مي توانند دست از كفر وعنادشان بردارند؟ مگر اينها مي توانند يك روز به ما بگويند كه آسوده باشيد؟! مگر اينها مي توانند ما را ببينند كه در مملكت خودمان به مبارزين فلسطيني كمك مي كنيم تا عليه امريكا واسرائيل قيام كنند؟! هرگز! اينها با ما مبارزه مي كنند.بايد هميشه در وجودمان، در خون مان، در خانواده هاي مان، در گفتارمان، در اعمال مان، در شغل مان، در برنامه ريزي مان چهره مبارزه، مقاومت وايثارو فداكاري باشد    گفتاري از شهيد كاظمي

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهيد كاظمي

تيپ امام حسين(ع) وتيپ نجف اشرف براي ديده باني در منطقه خرمشهر دكلي مشترك نزديك دارخوين داشتند.                                                         يكي از روزهاي نزديك به عمليات بيت المقدس كه در حال سازماندهي وبرگزاري مانور بوديم، من واحمد كاظمي براي بررسي منطقه و ديده باني به سمت دارخوين رفتيم. احمد از من خواست به بالاي دكل بروم وگزارشي از وضعيت دشمن در منطقه ارائه دهم. زماني كه به بالاي دكل رسيدم، احمد كاظمي از من پرسيد چه مي بيني؟ ومن كه بهت زده بودم، گفتم: يك دشت پر از تانك و او گفت:غصه نخور ما هم تانك داريم ! من خواستم تا تعداد تانكهاي خودي را بدانم واحمد گفت : 10 – 12 تا تانك داريم ومن در دل گفتم: يك تيپ زرهي با 10-12 تا تانك در مقابل چند لشكر مكانيزه دشمن با صدها تانك ويك شهر در دست دشمن!   برادر يوسف وند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهيد كاظميدر عمليات آزاد سازي خرمشهر و روزهاي مقدماتي آن شرايط بسيار سخت وحساسي به وجود آمد، طوري كه نيروها وتجهيزات كاملا خسته واز كار افتاده شدند وخطايي كوچك كافي بود تا كل عمليات را تحت تاثير قرار دهد. در چنين وضعيتي محور متعلق به احمد كاظمي يه را بلد حرفه اي وشجاع لازم داشت تا روزهاي پر خطر مرحله دوم و سوم عمليات را بررسي وترسيم كند.چنين كسي پيدا نشد، جز اينكه خود احمد مطمئن ترين ومسلط ترين فرد براي اين مهم بود. او در متن كامل عمليات حضور داست.   سردار مقدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهيد كاظميتصور اينكه در عمليات بيت المقدس ابتدا از رودخانه كارون عبور شود وسپس 30 كيلومتر به سمت خرمشهر حركت صورت گيرد و از پشت نهر عرايض طي سه مرحله دشمن كاملا محاصره شود،فكر ابلهانه اي به نظر مي رسيد. دشمن هرگز تصور نمي كرد كه از پشت محور جاده شلمچه دور خورده وغافلگير شود.چگونه اين اتفاق بزرگ رخ داد؟دو تيپ نجف اشرف وامام حسين (ع) که محور اصلي عمليات را در اختيار داشتند، چنين كردند واولين نيروهايي كه وارد خرمشهر شدند، نيروهاي اين دو تيپ بودند.ديگر تيپ ها ومحورها وهمه فرماندهان عمليات بيت المقدس به اين دلگرمي داشتند كه محور اصلي عمليات دردست حسين خرازي واحمد كاظمي است واين دو كنار هم هستند. سرلشكر عزيز جعفري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهيد كاظميشنيده‌ايد در جنگ مى‌گفتند بسيجى بى‌ترمز است                                          اين يك معنا و حرف ديگرى داشت؛ اينها خوب عاشق شهادت بودند و پا بر زمين مى‌كوبيدند. همين شهيد عزيزمان، احمد كاظمى را من در جبهه ديده بودم؛ آن‌چنان اقتدارى داشت كه اشاره مى‌كرد، بسيجى‌ها حرفش را گوش مى‌كردند. اين‌طور نيست كه بسيجى كه عاشق است، مجاز باشد برخلاف امر فرمانده و برخلاف انضباط سازمانى و انضباط عملى در محيط زندگى، يك حركت بى‌انضباطى انجام بدهد؛ به‌خصوص كه دانشجو و شما دانشجوها. ما براى شماها خيلى قيمت قائليم.     مقام معظم رهبري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

هيات فاطميون...مي‌دانم که از تو بايد بخواهم مرا در رکاب امام زمان (عج) قرار دهي ...                                                     شهید صیاد شیرازی

              بمناسبــت بزرگداشت شهادت 

          امیرسپهبدصیاد شیرازی 

        مراسم هیات فاطمیون

                                                           موسسه سر لشکر شهیدکاظمی برگزار می گردد

مکان : جنت الشهداء نجف آباد

زمان : جمعه مورخه ۲۱/۱/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

حاجی حواسش به همه چیز بود
از محتوای سخنرانی ومداحی ها و نماز جماعتهای ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته،تا گذاشتن چند نفر مامور جهت جفت کردن کفشهای عزاداران و گرفتن اسفند دم درب و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورای و تاسوعا که به بهترین نحو ممکن صورت پذیرند....  ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

در مکانی (ستاد لشکر 8 نجف اشرف) که هرسال دهه محرم مراسم داشتند چند تا از همسایه ها مسیحـــی بودند که چند روز مانده به مراسم 2- 3 نفر از مسئولین لشکر را می فرستادند تا با احترام از همه همسایه ها اجازه برگزاری مراسم روضه امام حسین (ع) را بگیرند، می گفتند سرو صدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی زیاد و آنها حق همسایگی ما را دارند.باید با رضایت کامل ایشان باشد.موقع توزیع غذا نیز سهم همسایه ها را جدا می کردند و می فرستادند درب منازل آنها،و بعد شام غریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایه ها مراسم تمام می شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیدرسپاه آبادان نشسته بودم                                                                                                          گفتند كه یك نفر از نجف آباد آمده با شما كار دارد. او وارد شدو گفت من احمد كاظمی هستم، تعدادی نیرو آورده‌ام ،خطی به ما بدهید تا دفاع كنیم. محلی بود كنار بهمن‌شیر كه عراقی‌ها ضمن عبور از آن حمله می‌كردند یا اطلاعات جمع آوری می نمودند،آنجا را به احمد نشان دادم و گفتم كه شما بروید آنجا.او رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت اینجا كار ما نیست، یك مکانی را بدهید دست ماكه به درد بخورد و بتوانیم خوب استفاده كنم وبا دشمن بجنگیم.رفتم فیاضیه و گفتم بیا اینجا.محلی هم بود نزدیك به عراقی‌ها،گفت همین جا برای ماخوب است.احمد آنجا ایستاد تا نتیجه گرفت.همین فاصله محدود بین عراقی‌ها و ما كه خیلی وسیع هم نبود، نقطه شكننده عراقی‌ها شد كه هم در جلوگیری از سقوط آبادان و هم در شكست حصر آبادان موثر بود.گویی این زیركی و تدبیر از روز اول در او نهفته بود.در منطقه آبادان هر جا می‌شد خط گرفت اما چرا احمد فیاضیه را انتخاب كرد؟چون می‌دانست اگر فشار بیاورد می‌تواند پل عراقی‌ها را ببندد و تمام جبهه را بی‌خاصیت كند.این یك نكته از خصوصیات احمد در جبهه بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی قبل از عمليات فتح‌المبين                                                                                                                  آقا رشيد دریکی از خيابان‌هاي شهر شوش نقشه‌اي را روي زمين پهن کرد و گفت:((به اين منطقه مي‌گند تنگه رقابيه مي‌ري آنجا را مي‌گيري و با يک اسلحه ژسه آن را نگهداري مي‌کنی)).احساس کردم اين تنگه آن‌قدر تنگ و باريک است که آيفا وقتي بخواهد بپيچد،به ديوار تنگه برخورد ‌می کند.گفتم:چقدر تا آنجا فاصله است.آقا رشيد هم اشاره کرد:((فقط چند کيلومتر)).خط اول دشمن را که در عمليات فتح‌المبين شکستیم،به طرف تنگه راه افتاديم.بعد از طي چندين کيلومتر،حدود ساعت 4صبح با آقا رشيد تماس گرفتم گفت:کجايي؟ گفتم پنج شش کيلومتري آمديم ولي اثري از تنگه نمي‌بينيم.آقا رشيد فرمودند اطراف را خوب نگاه کن چه نشانه‌هايي دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را برايش تعريف کردم،گفت:((احمد خودشه،همانجا بايست،الان درست در وسط تنگه‌اي))با تعجب گفتم:آقا رشيد اين همان تنگه رقابيه است.مرد حسابي تو گفتي بايک ژسه آن را نگه داريد.برو ژسه رستم را بياور تا اينجا را به اين وسعت برايت نگه دارد.بعد همگي زديم زير خنده و به لطف خدا توانستيم تنگه را حفظ کنيم.      به نقل از شهید کاظمی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهیدکاظمیسال آخر شهادت با حضور خود در مناطق جنگی جنوب از اعزام کاروانهای راهیان نور حمایت ویژه نمودند.
به برکت کمک ایشان فصل جدیدی دراین خصوص ثبت شد. شخصا بهمراه فرماندهان نیروی زمینی به مناطق عملیاتی دفاع مقدس سفر کردند و با نظر خاص به منطقه شلمچه دستوردادند این مکان باید بهترین امکانات رفاهی را در خود جای دهد چرا که در آینده ای نه چندان دور قدم گاه حضرت ولی الله الاعظم (عج) خواهد بود وایشان از این منطقه وارد ایران خواهند شد پس باید جهت حضور خیل مشتاقان آن حضرت این منطقه نورانی آماده ومحیا باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیبابا هميشه به ما مي‌گفت:
«صبح‌ها بعد از خواب و شب‌ها قبل از خواب حتماً يک صفحه قرآن بخوانيد، اگر وقت نداريد حتماً يکي دو آيه را بخوانيد » روي خواندن زيارت عاشورا هم خيلي تأکيد داشت.بعد از نماز صبح من کمتر مي‌ديدم که بابا بخوابد. هميشه براي نماز و قرآن‌خواندن و همچنين بعضي اوقات رسيدگي به نامه‌ها مي‌رفت. در اتاق پذيرايي و در را مي‌بست و ما فقط مي‌ديديم که چراغ روشن است....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیپدرخيلي در پوشش وظاهرش ساده بود.
 هميشه دوست داشت ساده ترين لباس را بپوشد.به سر و وضع خانواده خيلي اهميت مي داد که حتما لباسمان نو، تميز و شيک باشند،اما تنها چيزي که براي خودش مهم بود، تميزي لباس بود. يک بار بمناسبت روز پدر برايش يک دست کت و شلوار خريديم. فقط یکبار جهت تشکر از ما پوشید ودیگر ندیدیم که بپوشد . بعضي وقت ها که مي خواست بيرون برود و نمي خواست لباس نظامي بپوشد، به من مي گفت:"محمد يک کاپشن به من بده بپوشم". يک لباس را آن قدر مي پوشيد که مي انداختيم دور! وقتي داشتيم وسايل شخصي اش را جمع مي کرديم، ديديم چقدر لباس نو داشته و استفاده نکرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

به ندرت پيش مي آمد که بچه هايش را همراه خودبه لشکر بياورد                 آن روز ظاهراً همسر حاجي جايی رفته بود و حاجي مجبور شده بود، محمد مهدي را همراه خود بياورد از صبح که آمد رفت جلسه و محمد مهدي را پيش ما گذاشت. جلسه که تمام شد مقداري موز اضافه آمده بود يکي را به محمد مهدي دادم تا از او نيز پذيرايي کرده باشم نمي دانم چه کاري داشت که مرا احضار کرد. محمدمهدي هم پشت سر من وارد دفتر او شد.وقتي بچه را ديد چهره اش برافروخته شد، سپس گفت: چه کسی به به او موز داده ، گفتم: حاجي اين بچه صبح تا حالا هيچ چيزی نخورده يک موز که بيشتر به او نداده ايم تازه از سهم خودم بود . نگذاشت صحبتم تمام شود دست در جيبش کرد و هزار تومان به من داد و گفت: همين الان مي روي و جاي آن موز یک کیلو موز می خرید و جایگزین می کنی!؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمیاز اقدامات شهيد كاظمي در نيروي هوايي                                          جمع آوری برجك‌هاي نگهباني مشرف به منازل مردم بود که استفاده امنیتی قابل ملاحظه ای هم نداشتند، وی می گفت ما نباید هیچ گونه مزاحمتی را برای مردم فراهم سازیم.شهید کاظمی زماني هم كه به محيط‌هاي نظامي وارد مي‌شد ابتدا به سربازان سركشي مي‌كرد و ضمن بررسي مسايل و مشكلات آنها سؤالاتي از سربازان مي‌پرسيد كه شايد به ذهن هیچ یک از مسئولین آن مجموعه نمی رسید وی اول به امور سربازان رسيدگي مي‌كرد بعد فرماندهان. يك بار به شهيد كاظمي گله كردم كه به ما هم برسيد، گفت: سربازان در دست ما امانت هستند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

حاج احمد هميشه يک دفترچه همراه داشت نکاتي که به ذهنش مي‌رسيد، مي‌نوشت.

حتي اگر پاي تلويزيون نشسته بود و نکته مهمي را مي‌شنيد که ما فکر مي‌کرديم به سپاه ربطي ندارد با دقت تمام گوش می کرد و با جزئیاتش می نوشت! وقتی سئوال می کردیم این موضوع چه ربطی به سپاه دارد مي‌گفت:«اين يک طرحي است که اگر ما در سپاه روي آن کار کنيم، خوب است» نوشته‌ها معمولاً دو الي سه سطر بود . خوبي دفترچه اين بود که اگر ابهامي در مسئله‌اي داشت يا نکته‌اي به ذهنش نمي‌رسيد، سراغ دفترچه‌مي‌رفت و آن را پيدا مي‌کرد.حتي اگر در حين صحبت‌هاي فردي مطلبي توجه‌اش را جلب مي‌کرد، وقتي آن فرد می رفت سريع مطلب را یادداشت می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهیدکاظمی

دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود

و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه . خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود . بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي ديرتر هم مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه . من مي رفتم در يک اتاقي و مشغول به درس خواندن می شدم . بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و چرتي مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه ، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود ، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

من حرفي نداشتم که به پدرم نگفته باشم .

هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم . تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و قاطع برخورد مي کنند . بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بود.

وقتي رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چيست ! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود روی زمین . سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه . بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام . هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصياتش اين بوده و چه طوري شهيد شده است . بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به خودش برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند . سعيد به شوخی به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوند! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا به اين حرف سعيدخيلي خنديد . البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هایش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به او گفته بود:«مواظب خودت باش!» پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک « چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

مي گفت :

 " آن بسيجي که در دوران جنگ اسم ما را مي شنيد ، مثلاً مي شنيد ، فردي به نام  احمد کاظمي هست و رزمنده اي است ، افتخار مي کرد که يک چنين فردي  فرمانده ي اوست . وقتي به شهادت مي رسيد و پرده ها از جلوي چشمش کنار مي رود ، نکند باطن ما جوري باشد که بگويد : عجب ! من به چه کسي افتخارمي کردم ، اين فرد اينچنين آدمي بود ولي خودش را پشت چهره ي ظاهر سازش مخفي کرده بود . خدا نکند چنين باشيم ."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهیدکاظمی

بعد از عمليات خيبر زماني كه جاده بغداد ، بصره را از دست داديم

و فقط جزاير براي ما باقي ماند ، حضرت امام (ره) اعلام فرمودند كه جزاير به هر قيمتي بايد حفظ شود كه من بلافاصله به شهيد كاظمي فرمانده پد غربي ، شهيد باكري و زين الدين در پد وسط و حاج همت در پد شرقي اطلاع دادم . از همه مهمتر و حساس تر به دليل وجود چاه‌ها‌ي نفت پدغربي بودكه مانند ابر انبوه گلوله،خمپاره و بمب از آسمان بر آن مي‌باريد . شهيد كاظمي در آن موقعيت،مقاومت بي سابقه‌اي از خود نشان داد، انگشتش قطع شد و وقتي برگشت سر و صورتش خاكي ، سياه و دودي بود و چند شبانه روز  نخوابيده بود . وقتي به او خسته نباشيد گفتم و او را بوسيدم گفت: وقتي دستور امام (ره) را به من گفتيد، ديگر نفهميدم چه شد، بچه‌ها‌ را جمع كردم و گفتم كه اينجا كربلاست، الان عاشورا است و بايد به هر قيمتي اينجا را حفظ كنيم.                                     دکتر محسن رضایی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

شهيد کاظمي بعد از اتمام جنگ

با وجود داشتن مسئوليت هاي فرماندهي رده بالا در سپاه، در کنار کار به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به دريافت فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه تهران و فوق ليسانس مديريت امور دفاعي از دانشکده فرماندهي و ستاد گرديد . وی در سال 1384 نيز در دکتراي علوم استراتژيک قبول شد ولي به علت مشغله فوق العاده زياد کاري موفق به ادامه تحصيل در مقطع دکترا نشد. از توصیه های همیشگی ایشان به فرزندانش و جوانان جدیت در تحصیل بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

شهید کاظمی همیشه یاد آوری می کردند عهد وپیمانی را که با خدا بستیم و وارد سپاه شدیم

وقتي بعضي از دوستانش به دليل مشكلات جسمي يا گذشت سن زياد، دنبال بازنشستگي بودند ، در جلسات به آنها مي گفت :

"فكر اینکه من چند ماه و فلاني چند ماه ديگر بازنشسته مي شود ، را از سربيرون کنيد . قبرتان را بايد در همين پادگان ها بكنيد . ما اگر مي خواهيم در اين زمانه صاحب نقش باشيم ، بايد در صحنه بمانيم ، بايد سرزنده و فعال و جوان باشيم . اين حرفها را كنار بگذاريد" .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهیدکاظمی

حسین حسین  رشید : حسین جان ببین ،‌ ببین ، شما الان داخل خود شهرید؟

رشید رشید حسین : چی ؟ کی؟ پیام شما مفهوم نیست رشید جان دوباره بگید؟

حسین جان : شما شمارو میگم خودتون ، کجائید الان داخل شهرید؟

رشید رشید حسین : ببین رشید جان ما داریم می ریم جلوشما با احمد کاظمی هماهنگ کنید مفهومه ؟ ما تو شهر نیستیم مفهومه؟

احمد احمد رشید:احمد ببین الان حسین منتظر هماهنگی شماست تا کارشونو شروع کنند و عملیاتو با هماهنگی اجرا کنید شما کجائیدالان؟

رشید رشید احمد : آقا جان ، ما داخل خود شهریم ، واینا که تو شهرن اومدن پناهنده شدن مفهوم شد!!!

احمد احمد رشید: احمد جان قطع و وصل می شه ! دوباره بگو؟ چی گفتی؟

رشید رشید احمد : رشید با اون یکی دستگاه صحبت کن مفهوم شد؟

باشه احمد همین الان... همی الان.

رشید رشید احمد : آقا ما تو شهریم بهش بگو ، به محسن بگو ما تو شهریم ، ما تو شهریم و پنج شش هزارنفرم اومدن پناهنده شدن ما تو شهریم ما داریم اونارو تخلیه می کنیم ما تو شهریم و تمام نیروهامون تو خود شهرن !!!

رشید رشید احمد : رشید جان مفهوم شد؟

احمد احمد رشید: قابل فهم نبود ! شما کجائید احمد ؟!! ببین اگه یه پستی در مسیر راه صدای شمارو رله کنه من صداتونو متوجه می شم و به محسن پیامتونو می گم ، به محسن پیامتونو می گم ...

رشید رشید احمد: رشید جان می گم من تو شهرم و همه نیروها تو شهر اومدن اسیر و پناهنده شدن مفهوم شد؟

احمد جان ! بله بله من فهمیدم چی گفتید می گید من تو شهرم و کلیه نیروها پناهنده شدن !! ببین برادر احمد مراعاتم کنید چوبی ، چیزی نخوریدا .

رشید  رشید: بابا نترس ، نترس الان بیش از شش هزار نفربه ما پناهنده شدن بیش ازشش هزار نفر مفهوم شد رشید جان ؟

احمد جان : چقد ؟ نفهمیدم دوباره بگو چند هزار نفر؟

رشید: بابا گفتم بیش از شش هزار نفر شش هزار نفر مفهوم شد؟ ودارن هی زیاد می شن. مفهوم شد؟

احمد احمد رشید : بیش از شش هزار نفر؟ بله ؟  خدا اجرت بده مفهوم شد بله فهمیدم .

رشید رشید احمد : رشید جان بله بله تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود ، تظاهرات بود،وکلیه اسرا یا حسین می گفتند والله اکبر و تسلیم می شدن. خوب مفهوم شد؟

احمد جان : این یه قسمت حرفت نا مفهوم بود دوباره تکرار کن ؟

رشید رشید احمد: می گم تو شهر خرمشهر تا چند لحظه پیش تظاهرات بود وکلیه اسرای عراقی الله اکبر و یا حسین می گفتنو تسلیم می شدن.

احمد احمد رشید: بله بله ، مام اینجا فهمیدیم تشکر آقا الله اکبر،الله اکبر، الله اکبر همه چیو فهمیدیم.

رشید رشید احمد : رشید جان خداوند خرمشهر و آزادش کرد. آزادش کرد....

احمد پیام توکاملا دریافت شد به امید پیروزی واقعی بر استکبار جهانی.                 

                                                                            

                                                     نوار بی سیم پیاده سازی شده لحظه فتح خرمشهر درعملیات بیت المقدس

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر تاریخی است

كه در ذهن مردم تا ابد می‌ماند. ممكن است فتح‌المبین از ذهنشان برود، شكست حصر آبادان برود، حتی فتح فاو ، حتی والفجر 10 ولی خرمشهر فراموش شدنی نیست. ما قرعه هم نزدیم بین این بیست نفر فرمانده لشكر، ولی اوضاع كل عملیات این طور رقم خورد كه حسین و احمد رفتند در شهر،یعنی در حقیقت كلید فتح این شهر را خدا به احمد و حسین داد و این دو فاتح خرمشهر بودند. روز 2 خرداد حمله صورت گرفت و من ساعت 10 صبح یادم است كه تماس گرفتم با شهید احمد كاظمی و به ما گفت خرمشهر آزاد شد و به آقای رضایی بگو ، من رفتم پیش احمد كاظمی در خرمشهر و داخل خانه‌ها و دیدیم دشمن از آنجا رفته است و گروه گروه در حال تسلیم شدن هستند و ساعت 5/3 بعدازظهر این پیروزی اعلام شد.

این دو بزرگوار فاتح خرمشهر بودند یكی احمد کاظمی یكی حسین خرازی. تا زمانی كه حسین زنده بود هرگز نگفت و تا زمانی كه احمد هم زنده بود هرگز بیان نكرد.          سردار غلامعلی رشید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

درعمليات  «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر

لشكر ايشان در مرحله نخست عمليات و در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي کردند، در شب نوزدهم یا هیجدهم وقتی همه خسته شده بودیم ، همه وسواس داشتند که عملیات برای دو هفته به تاخیر بیفتد، آنجا حسن باقری صحبت کرد،گفت ما به مردم قول داده‌ایم. گفتیم خرمشهر در محاصره است چطور می‌توانیم برگردیم. همه خسته بودند چون ما چهل روز بعد از عملیات فتح المبین، عملیات بیت‌المقدس را شروع کرده بودیم. شهید کاظمی توانست با كمك شهيدخرازي آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهد. ايشان نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كردند ، با دو لشکر خرمشهر را تصرف کردند هر کدام با پنج گردان یعنی سه هزار نفر درمقابل بیست هزار نفر دشمن، لشکرهای 8 نجف و 14 امام حسین تحت فرماندهی احمد و  حسین بودند.و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، شهید کاظمی بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.     سردار سردارحاج قاسم سلیمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

من تصورم این بود که وقتی خبر شهادت حاج احمد گفته شد ، حداقل تیتر همه روزنامه های ما این جمله باشد که : 

                        " فاتح خرمشهرشهید شد"

همان طوری که وقتی بزرگی از ما در ادبیات ، هنر ودر هر چیزی ، از بین ما می رود و فوت می کنـد ما بلا فاصله تیتـر می زنیم برایش که مثلا  "پدر علم ریاضی" ایران از دنیا رفت . فکر می کنم حقی که احمد به گردن ملت ایران داشت با حقی که دیگر اندیشمندان مختلفی که مورد تجلیل هستند و به حق هم باید مورد تجلیل باشند، کمتر نباشد و شاید هم در ابعادی بیشتر باشد. یعنی خیلی ها باید خودشان را مدیون شهید کاظمی بدانند.حقیقتا اگر بخواهیم حاج احمد را تشریح بکنیم باید برگردیم به جنگ . از جمله کسانی که غریب بود شهید کاظمی بود، شهید کاظمی محور چند تا فتح بزرگ بود . در جنگ می توانیم بگوئیم که شاه کلید این فتوحات او بود . یکی از برجستگی های شهید کاظمی هم همین بود. یعنی اگر گفته بشود زیرک ترین فرمانده ما در جنگ احمد بود؛ حتما سخنی به گزاف گفته نشده و احمد به این معنا زیرک بود که با تدبیر ترین بود...          سردار حاج قاسم سلیمانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

دشمن آتش سختی می ریخت

هلی کوپترها راکت می زدند ، هواپیماها بمب می ریختند ، توپخانه هایشان مرتب شلیک می کرد . خمپاره های آنها هم به کار بود.خلاصه آتش بود که از هر سو می ریخت . حاجی یکباره پشت بی سیم شروع به صحبت کرد . بدون رمز خیلی صریح و مرتب می گفت فلان نیروها از فلان جا بروند در نقطه فلان و اتفاقا محل را هم دقیق مشخص می کرد. متعجب شده بودیم! ولی وقتی می شنیدیم اسامی به کار برده از افراد و مشخصات نیروهاهمه صوری است تازه فهمیدیم که چه می کند ، چون هر بار که گرای اشتباه به دشمن می داد ، خیلی سریع نیرو ها را در نقطه ای دیگر مستقر می کرد واین قدر این کار را تکرار کرد تا بسیاری از تلاشهای دشمن به هدر رفته وبچه ها از آتش آنها در امان ماندند. و دشمن به خیال خودش بسیاری از گردانهای ما را نابود کرد . جالب اینجا بود که حاجی می دانست گفته هایش توسط دشمن شنود می شوند و مخصوصا به دشمن گرای اشتباه می داد.این کار حاجی واقعا یک تاکتیک منحصر به فرد بود که آدم اول احساس می کرد او در اشتباه است و بعد از آن متوجه می شد که او چقدر زیرک و با هوش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  | 

شهید کاظمی

 

عملیات رمضان در پنج مرحله انجام شد

یکی از کارهای جالب حاجی در این عملیات ، شکار تانکهای دشمن بود. چون دشمن به لحاظ رزمی بسیار قوی بود وبه لحاظ عددی بر ما برتری داشت . حاجی قبل از حمله نهایی ، در رزم شبانه جداگانه ای به همراه بچه ها به پشت نیروهای دشمن رفته و دستور دادکه فقط به شکار تانک های آنها بپردازند ، که بچه ها توانستند حدود 700 الی 800 تانک دشمن را منهدم کنند و باعث تضعیف تجهیزات و روحیه دشمن شوند و یکی از دلایل پیروزی عملیات همین ابتکار حاجی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط شهیــدگمنــام  |